هیچ لذتی در زندگیم به پای نگاه کردن به چشمان معصوم پسرکم نمی رسد...

وقتی شیر خورده ولی هنوز گرسنه است....

وقتی دوبار شیر می خورد و چشم هایش را باز می کند تا ببیند دنیا هنوز همان طور مثل وقتی که او شیر خوردنش را آغاز کرده بود مانده است یا نه ؟!

وقتی می خواهم پوشکش را عوض کنم و نگاهم می کند....

وقتی بغلش می کنم و به حمام می رویم تا پوشکش را عوض کنم و بشویمش...وقتی در آینه حمام به من نگاه می کند و لبخند می زند.....وقتی پارچه ی سفید را دور پاهایش می پیچم تا خشکش کنم و او نگاهم می کند و پاهایش را تکان تکان می دهد...

وقتی برایش کرم ضد سوختگی می زنم....وقتی چسب های پوشکش را با دقت برایش می بندم...وقتی دکمه های لباس هایش را می بندم و می خوانم: مهیار جان یک دکمه دو دکمه سه دکمه ...تموم شد.....

و بعد وقتی بغلش می گیرم و با هم دوباره راه می رویم...وقتی توی بغلم حسابی شیر می خورد و به خواب می رود....

وقتی خوابیده و به کار هایم می رسم دلم برای چشم هایش تنگ می شود.....هر چند که به این زمان تنهایی و فراغتم نیاز دارم اما.....

چشمهایش........

که از معصومیت پر اند.......

نگاه به این چشم های کوچک با جذبه برایم از همه ی لذت های دنیا دل انگیز تر است....


مامان و بابام و مادربزرگ هام امشب از مکه بر می گردند

دستم بنده.......

دلم هم براشون تنگه....

انتخابات مجلس...

به انتخابات مجلس فکر می کنم....

اما نه مثل سال های قبل ....که دنبال یک نماینده می گشتم که بهش رای بدم....با اون همه شوق که یکی نماینده ی فکر من در مجلس کشورم باشه....نه ...

خیلی وقته که متوجه شدم این برای من شاید فقط یک رویا باشه....اینکه یکی واقعا نماینده ی من باشه....

حالا فکر می کنم که ریشه خیلی از نابسامانی های مملکتم همین مجلسه.....

اگر واقعا هر مشی فکری در این مجلس حداقل یک نماینده داشت.....یک نماینده ی دلسوز و واقعی نه یک نماینده ی نمایشی و فرمایشی.....

اون وقت امشب توی این غور فکری به حال خودم و مملکتم مطمئنا غصه نمی خوردم.....

همیشه موقع انتخاب و تصمیم گیری باید همه ی صدا ها شنیده بشه تا بعد از تصویب قانون همه ی همون صدا ها در برابر قانون مصوب ساکت و فرمانبردار باشن.....

چیزی که در مملکت من اتفاق نمی افته همین شنیده شدن ها و دیده شدن هاست.....

و در عوضش همیشه مخالف قانون بودن ها....قانون گریزی ها.....

چه این قانون ،قانون پرداخت شارژ ماهیانه ی آپارتمان در یک روز خاص باشه و چه قانون حجاب و چه....

این ها امشب فکرم رو درگیر کردند

داره برف میاد

برف

برف

برف

پسرکم رو لای سه تا پتو پیچیدم و کلاه گذاشتم روی سرش.....

و خوشحالم

امشب آغاز عرفه است...

رفته بودم یک دوش گرفته بودم بیایم به خودم فکر کنم...بیایم آغاز عرفه ام را شروع کنم....

گفتم لابد دعاهای پدر و مادرم در حقم مستجاب شده ....

خواستم فکر کنم و ذکری داشته باشم....

که عکس پست جدید مسیحا رو دیدم و دیواااااااانه شدم....

و از انسانیتم خجالت کشیدم....

خدا نیاره اون روزی رو که انسان از اسفل السافلین هم بدتر می شه....

ولی انگار آورده....خدا اون روز رو انگار آورده.....

نمی خوام اون عکس رو بذارم اینجا چون نمی خوام باورش کنم........مثل همیشه می خوام که نبینم....می خوام فراموش کنم....

اما فکر نمی کنم به این سادگی ها فراموش بشه.......فکر نمی کنم....

انسان بدون اخلاق بدون تعهد از خیلی چیزا بدبخت تره

آهنگ وبلاگ.....

محمد:هیچ وقت روی وبلگت آهنگ نذار

من:چرا؟

محمد:چون اونی که دلش بخواد آهنگ گوش بده خودش برای خودش آهنگ انتخاب می کنه و اونی هم که سکوت بخواد همین طوری در سکوت مطالبت رو می خونه...کلا آدما دوست  ندارند آهنگ تحمیلی به خوردشون بدی....

من: ولی من خودم آهنگ روی وبلاگ ها رو دوست دارم!!!!

محمد:پس تو یه آدم غیر طبیعی هستی!!!!

من (در فکر خودم): خب آهنگ هم مثل قالبه...مثل رنگ صفحه ی نمایش یا رنگ قلم نگارش....چه فرقی داره؟؟؟؟


راهی برای بهبود جلسات ماهیانه ی دوستانه

این هفته خیلی به این موضوع فکر کردم که چطور این جلساتمون رو بهبود بدیم...

راستش جرقه رو عادله و همسرش ایجاد کردند....اینکه جلسات داره از مسیرش خارج می شه و یکی میاد و دو تا نمی آن و ...بیشتر گپ و گفت های روزمره اتفاق می افته و آخرش هیچی از جلسه در نمی آد و اینکه خانوم ها خیلی توی ارائه مطالب مشارکت نمی کنند و اینکه انگار راحت نیستند و............خلاصه اینکه نیاز به نوعی رفرم در جلسات داریم!!!!!!!!

همون شب هم که اومده بودند منزل ما بهشون گفتم که اول باید ببینیم چند درصد بچه ها واقعا حال دارند....گام اول اینه به نظرم...

در گام دوم می خوام پیشنهاد بدم که یک وبلاگ درست کنیم با تعداد زیادی نویسنده همکار....

چون به نظرم یک جلسه در ماه کفاف این کار فکری رو نمی ده و از جانب دیگه به لحاظ صرف وقت ،بیشتر از یک جلسه در ماه نمی تونیم به این کار اختصاص بدیم....و وجود یک وبلاگ می تونه این خلاء فیزیکی رو به صورت مجازی پر کنه....ما جمعا بیشتر از بیست نفر هستیم و این طوری بدون احتساب پنجشنبه و جمعه ها می تونیم هر ماه هر یک نفر رو مسئول قرار دادن یک مطلب در یک روز بکنیم و البته بقیه مختار هستند اگه علاوه بر مسئولیت ،در بقیه ی روز ها هم وبلاگ رو به روز کنند......

و صد البته وجود وبلاگ باعث پیوند بیشتر ما خواهد شد....

ایده ی بعدی فیکس کردن زمان جلسات و منزل میزبانه و همچنین تاکیید بر پذیرایی ساده، که همون شب هم بحث کردیم....

مسئله ی بعدی انتخاب موضوعی هست که اولا مورد توافق باشه و ثانیا مرجع داشته باشه...

به نظرم یک بخش معرفی کتاب و مرجع هم بهتره توی وبلاگ بذاریم....و یک بحث گپ و گفت های روزمره...(که بچه ها بحث های اجتماعی شون رو اونجا بیان کنند ) و البته بچه ها می تونند با اسم کوچک مطالبشون رو امضا کنند ووو یک خوبی دیگه اینه که بچه هایی هم که الان ایران نیستند این طوری از موضوعات جلسات با خبرند و حتی شاید بتونند یک جلسه رو اونها ارائه بدهند و ما با هاشون ارتباط تصویری بگیریم................

به علاوه هر کدوم از ما لینک های به درد بخورمون رو توی وبلاگ قرار می دیم مثلا لینک دانلود مقاله هایی که پیدا کردیم و یا سخنرانی هایی که آپلود کردیم یا پیدا کردیم و ...

و این طوری دائما خوراک جدید فکری خواهیم داشت....

چون در طول ماه آدم ها بیشتر وقت می کنند این مسائل رو به اشتراک بذارن تا در یک جلسه ی نهایتا چهار ساعته که توش احوال پرسی و صرف شیرینی و میوه و ... هم هست!!!!!

خب حالا که محسن خوابه اما فردا بهش می گم که این فکر های منم بیاره توی پیش نویس طرحی برای جلسه که به امید خدا برای بچه ها ایمیل کنیم....


پسرک شصت و پنج روزه من


خواستنی های دلم....

دلم برای اون عمارت قدیمی تجریش که متعلق به انجمن خوشنویسانه تنگ شده....

دلم برای بوی دوات برای صدای قریچ قریچ قلم دزفول روی کاغذ گلاسه تنگ شده....

دلم می خواد که برم....آره دلم خیلی می خواد که بتونم دوباره برم....

برای پرسه توی خیابون انقلاب...برای انتشارات مولی....برای انتشارات بهار توی 16 فروردین....

وایییییییییییییییییییییی

دلم می خواد دوباره نقاشی بکشم...............خداااااااااااااااااااااااااا

دلم می خواد پسرکم رو بذار توی آغوشی دو تایی با هم بریم بیرون از درخت ها که الان این همه خوشرنگ شدند عکس بگیریم....

با هم بریم پیاده روی.....

با هم بریم پارک سنگی کنار اردک ها و مرغابی ها....

با هم بریم کلکچال.....حداقل تا ایستگاه سه بریم.....تا اون درخت بزرگه.....ای خدااااااااااااااااا

دوست دارم همه ی این قشنگی ها رو بهش نشون بدم......

پس کی می تونم ببرمش بیرون؟؟؟؟؟

زندگی داره خیلی زود می گذره می ترسم بمیرم و نتونم بهش عاشقی رو یاد بدم....

براش آهنگ های دلخواهم رو می ذارم....فقط لبخند می زنه و گوش هاش رو تیز می کنه....دلم می خواد اونم آهنگ های دلخواهش رو برام بذاره......

به سرم زده فردا با هم بریم بیرون....همین پارک نزدیک خونه یه قدمی بزنیم...کاش خدا یه حالی به ما بده فردا یه هوای خوبی باشه که بتونیم بریم....

دلم می خواد باهاش بازی کنم اما هیچ اسباب بازی خاصی برای این سن بین دو ماهگی و سه ماهگی نیست....فقط جغجغه و عروسک های پارچه ای با بافت های متفاوت و البته کتاب پارچه ای.....

توی تشک بازیش حسابی بازی می کنه عروسک های فیل و میمون و زرافه و طوطی رو تکون می ده و می خنده....براش کتاب رو ورق می زنم و نگاه می کنه.....

دیشب راجع به مهدکودک و مدرسه اش فکر می کردم.....می خوام یه مدرسه بزنم !!!! و محسن بهم می گه : " آیا تو به یکجا نشینی اعتقاد داری؟ " ......

خنده داره اما دلم می خواد بچه ام با یک روش درست آموزش ببینه.....

گاهی به سرم می زنه که اصلا خودم بهش درس های مدرسه رو هم بدم و نذارمش مدرسه.....بعد می گم خب بچه ام منزوی نشه؟! از همسالانش جدا نشه؟

دیوانگی که حد و مرز نداره......


برای یک دوست

نوشته های رویا رو خوندم....اینکه از یه بگو مگوی معمولی به کجا رسیده شاخ در نیاوردم چون همیشه.....همیشه همینه....

انگار همه ی غصه های تلنبار شده با هم یک دفعه دست به دست می دن تا آدم رو روانی کنند...

دلم می خواست برای رویا پیغام بگذارم که نه عزیزم بهش فرصت بده....خب تو هم زدی توی حالش....اونم غصه خورده....از حرفهای اونها هم ناراحت بوده تو هم تحویلش نگرفتی و همه ی اینا با هم شده که گفته "طلاق توافقی و بچه هم مال تو " !!!!!!!!!!

اما......

نمی تونم براش پیغام بذارم....خجالت می کشم....

آخه چرا باید رویا تحمل کنه؟؟؟

و اگه تحمل نکنه چی کار کنه؟؟؟

رویا که همه ی زندگیش خواسته زندگیش رو حفظ کنه....اگه یه لحظه دیگه نخواد زندگیش رو حفظ کنه اون وقت....یعنی همسرش هم نباید یه جاهایی زندگی رو حفظ کنه؟؟

یعنی همیشه ما زن ها ؟؟؟

خب آره ...حق هم داره....وقتی آدم خودش یکی رو بخواد کار سخت می شه....

وقتی بابای رویا صد بار گفت نه و اون گفت چرا....

حتی وقتی توی همه ی این سالها باباش گفت جدا شو و اون نشد....

حالا....حالا بعد هفده سال....در سی و پنج سالگی....هر چند خیلی از دخترا الان سی و پنج ساله ازدواج می کنن اما رویا حالا یه شیرین سیزده ساله هم داره....

همین جوری کشکی که نمی شه بهش بگم جدا بشو یا نشو......

دلم برای زن بودن می سوزه........

همیشه از این وضع بدم میومده و میاد......اینکه احساس کنی همه ی این سال ها رو باختی.....

اما رویا جان این جوری فکر نکن....

مسئله رو کنار نذار حلش کن....

به نظر من یک هفته مرخصی بگیرید بدون شیرین برید مسافرت اونجا همه ی حرف هات رو بهش بگو....همه ی کارایی که توی این سالها برای حفظ زندگیت کردی....همه ی کارایی که از نظر تو محبت بوده به اون....

و بذار همه ی حرف هاش رو بگه....

می دونم ممکنه خیلی غم انگیز باشه ممکنه از بعض و گریه بخوای بترکی....ممکنه بخوای سر به تنش نباشه موقعی که حرفهایی می زنه که دلت رو می سوزونه.....اما این آتشی که زبانه می کشه از آتش زیر خاکستر خیلی بهتره.....

بذار یه بار سر هم داد بزنید....بذار یه بار هر چی توی دلتون از هم دارید بیاد بیرون....بذار چه جدا می شی چه می مونی هیچی توی دلت نمونه....

چی بگم رویا.....چی بگم....

من برات آرزوی موفقیت می کنم....هر چی که به نفع و صلاحت هست....من برات دعا می کنم رویای عزیزم

شاید سه شنبه مهمان داشته باشم

به احتمال زیاد همکارام...

برای دیدن مهیار....

من خوشحالم از این که می خوان بیان چون دلم براشون تنگ شده...

قراره شنبه بهم خبر قطعی بدن....

معمر قذافی

الان تقربیا مدتی هست که دنبال اخبار نیستم البته به دلایلی....

هفته ی پیش سر میز شام یکهو حسین گفت خب قذافی هم که مرد!!!!!!!!!!!!

ما هم همه با هم گفتیم چی می گیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

و اون بنده ی خدا با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت یعنی هیچ کدومتون نشنیده بودین؟

بعد همه زدیم زیر خنده....

به همین مسخرگی....لابد همون طور که بن لادن هم مرد!!! صدام هم مرد!!!!! همون طور که همه ی دیکتاتور ها می میرن

تا به حال هیچ قیافه ای تا به این اندازه برام مشمئز کننده نبود.....خصوصا وقتی راجع به اون کتاب مسخره اش حرف می زد.....

چیزی که برام جالبه تغییر رویه کومونیستیش و ابراز دوستی با آمریکا بود....جدا آدم ها چقدر تغییر می کنند

از مردن آدما خوشحال نمی شم ولی از اینکه الکی بگن یکی مرده حس بدی بهم دست می ده....یه جور بازی خوردن

ای احمق شاید دلش می خواست تنها باشه

گند زدم...

ای کاش که خودش نباشه...

امیدوارم که خودش نباشه.......

چرا فکر کردم که اونه؟.... خب گیرم که بود.....چرا براش پیام دادم؟؟؟؟؟

ای دیوانه ی روان پریش....چرا؟ چرا؟

عجب دختر خنگی هستم من.....عجب عجب عجب....

حالا لابد با خودش می گه که من چقدر فضولم....

ای کاش همه ی اینا یک اشتباه باشه...

فقط به واسطه ی "چشمهایش" و علاقه به "عکاسی".....

ای خداااااااااا

هزار نفر ممکنه که چشمهایش رو بخونن و به عکاسی علاقه مند باشند......

در زندگیم هیچ وقت این قدر احساس حماقت نکرده بودم....

که چی رفتی براش پیغام گذاشتی تو برای من آشنایی ؟؟؟؟؟

ای دختره ی دیوانه....

خب حالا اگه خودش باشه چی؟

شاید ....

امیدوارم که اونی که من فکر می کنم نباشه.....حداقل به خاطر اینکه بارونیه....

اصلا دیگه اونجا نمی رم....شاید این توهم رو فراموش کنم.....

شایدم یه ایمیل بزنم بهش و همه چی رو براش بگم....

اصلا تقصیر این لپ تاپ عوضیه....داشتم می رفتم وبلاگ پسرکم رو آپ کنم....دیدم توی صفحه ی ورود اسم اون وبلاگه هست....فکر کردم شاید بالاخره مامان وبلاگش رو راه انداخته و به ما هیچی نگفته ....آخه یه روز خیلی جدی از من و محمد پرسید چه جوری می شه یه وبلاگ داشت؟؟؟؟ و ما هر دو خندیدیم..... و اون به ما گفت مسخره ها..............

خب فکر کردم ممکنه خودش وبلاگ ساخته باشه .....

دروغ چرا برام جالب بود خواستم برم ببینم چی نوشته.....

بعد یهو حس کردم که این وبلاگ اونه.....

ای لعنت به من.....

می تونستم هیچی براش ننویسم.........

خب من برام مهم نیست هر کسی می تونه بیاد نوشته های صد تا یه غاز من رو بخونه اما خب شاید اون دوست نداشته باشه....

دلم نمی خواست ناراحتش کنم....خصوصا اگه بارونی هم باشه.......

نه اصلا بهش ایمیل هم نمی زنم....

اون که اسم من رو نمی دونه....فکر نکنم اصلا اینجا اومده باشه که اسم مستعار من رو بدونه

ولش کن سعی می کنم به جای حل کردن مسئله صورت مسئله رو پاک کنم....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

احساس من به پسرکم...

احساس من به پسرکم بسیار جالب است....

نوعی عشق مدام....

خستگی ناپذیر...

حتی وقتی استخوان های مچ پایم ذق ذق میکند باز هم برای راه بردن او رمقی هست...

انگار که انرژی برای به او رسیدن از منبعی پایان ناپذیر تامین می شود...

شب ها که گاهی نیم ساعت به نیم ساعت صدا در میاورد.... با هر صدا تا لبه ی تختش می جهم....

گاهی خواب بد می بیند...بی آنکه بیدارش کنم در آغوشم می گیرمش و صورتش...کناره ی پیشانی اش را می نوازم تا ترسی را که در چهره اش می بینم به خشنودی بدل شود....

و برایم لبخندش بی بدیل است....برایم از همه چیز زیبا تر است وقتی که پس از تعویض پوشک یا خوردن شیر  یا باد گلو زدنش احساس رضایت می کند...

این رضایتش برایم به همه ی عالم هستی می ارزد....

تا به حال بسیار کسانی را از صمیم دل دوست داشته ام و می توانم بگویم که سرمایه ی محبتی ام بسیار غنی ست اما دروغ نیست اگر بگویم هیچ کسی را تا کنون این گونه که پسرکم را دوست دارم دوست نداشته ام....

نوعی مسئولیت و نگرانی و محبت ممزوج با لذت....لذتی عمیق از اینکه آن موجود نحیف که نیازمند آغوش توست امروز را نیز با رضایت گذراند....

امیدوارم که پسرکم هم روزی همین احساس ها را در مورد فرزندانش تجربه کند....

تردید دارم که تاب بیاورم...

خوب که فکر می کنم می بینم که ترانه راست گفته اما...

تا به حال کور نبوده ام....کور کورانه هم راه نرفته ام....

غمم از همین است که چرا؟ چرا باید به سر من بیاید؟؟؟

استخوانی در گلویم است که نه فرو می رود و نه بر می آید....

لعنت به من...

سکولار شدم رفت پی کارش...

به خودم می گویم که هر حکمی که در مذهب آمده به دلیلی آمده که امکان دارد برای این محدوده ی زمان و مکان لزوما الزامی یا جوابگو نباشد(در نظرم این کلام بی منطق نیست)

بعد به خودم می گویم تو از کجا می دانی؟ شاید چیزی در این حکم نهفته است که تو نمی دانی....

بعد به خودم می گویم خدا حتما واقف است به همه ی آنچه که ما نمی دانیم....

بعد می گویم از کجا معلوم؟؟؟؟اصلا از کجا معلوم که این کلام خداست....

به خودم می گویم اگر این عقل قابل استناد نباشد خب اصلا چرا خدا به ما عقل داده؟ مگر خدا کار عبث می کند؟ دادن قوه ی تقعلی که قابل استفاده نباشد چه سودی دارد؟

چرا باید همیشه فکر کنیم که نمی فهمیم؟؟؟؟؟؟

لعنت به من

بعد کاشی های امزاده صالح با من حرف می زنند....حوض وسط صحن مسجد گوهر شاد به رویم لبخند می زند....اذان موذن زاده قلبم را نیشتر می زند.......

هی خدای من....

وقتی به نظرم منطقی ایجاب نمی کند که امامان مصون از لغو و اشتباه مطلق باشند....وقتی هیچ چیز مجابم نمی کند که تمام و کمال حرف کسی را بپذیرم....خواه پیامبر خدا باشد.....

آن وقت احساس می کنم که بی خدا شده ام...

احساس بی خدایی و تنهایی می کنم....

اما نمی توانم که خودم را گول بزنم....

من در گل تردیدم بد جور گیر کرده ام و هیچ بنی بشری هم حرف مرا درک نمی کند....

خدا هست چرا که احساسش می کنم...اثرات بودنش را می بینم....انگار مادی گرا شده باشم....نه مادی گرا نه....

نوعی خود محوری در وجودم هست که نمی توانم خودم را محار کنم.....

یک جور آشفته بازاری برای خودم ساختم که اصلا معلوم نیست چه بر سرم آمده.....

یک جور معلق بودن....نه بی خدا....و نه با خدا....


حسابم با خودم روشن نیست.........

به وجود خدا ایمان دارم....اما دارم بقیه ی اعتقاداتم را از دست می دم.........و این یک فاجعه است که نمی تونم قبولش کنم....

عقل...عقل...عقل...

این عقل داره دمار از روزگارم در میاره....

هرکاری که می خوام بکنم به دلیلش فکر میکنم و تا قانع نشم نمی تونم انجامش بدم....

دارم دیوونه می شم...

حلال و حرام برام سواله...نجس و پاک هم همین طور...

حدیث از پیغمبر و امام ها رو سند نمی دونم....و تصور کن چی به سرم اومده؟!.....

احساس می کنم دارم مزمحل می شم....از درون می ریزه....هر چی تا الان بهش ایمان داشتم....

محسن می گه بندگی کن تا خدا علم بهت بده....

اما نمی تونم بندگی کنم....دیگه نمی تونم....

به همه چیز شک دارم...

دلم برای یک نماز با عشق تنگ شده......دلم برای خدا تنگ شده.......خیلی تنگ