هیچ لذتی در زندگیم به پای نگاه کردن به چشمان معصوم پسرکم نمی رسد...
وقتی دوبار شیر می خورد و چشم هایش را باز می کند تا ببیند دنیا هنوز همان طور مثل وقتی که او شیر خوردنش را آغاز کرده بود مانده است یا نه ؟!
وقتی می خواهم پوشکش را عوض کنم و نگاهم می کند....
وقتی بغلش می کنم و به حمام می رویم تا پوشکش را عوض کنم و بشویمش...وقتی در آینه حمام به من نگاه می کند و لبخند می زند.....وقتی پارچه ی سفید را دور پاهایش می پیچم تا خشکش کنم و او نگاهم می کند و پاهایش را تکان تکان می دهد...
وقتی برایش کرم ضد سوختگی می زنم....وقتی چسب های پوشکش را با دقت برایش می بندم...وقتی دکمه های لباس هایش را می بندم و می خوانم: مهیار جان یک دکمه دو دکمه سه دکمه ...تموم شد.....
و بعد وقتی بغلش می گیرم و با هم دوباره راه می رویم...وقتی توی بغلم حسابی شیر می خورد و به خواب می رود....
وقتی خوابیده و به کار هایم می رسم دلم برای چشم هایش تنگ می شود.....هر چند که به این زمان تنهایی و فراغتم نیاز دارم اما.....
چشمهایش........
که از معصومیت پر اند.......
نگاه به این چشم های کوچک با جذبه برایم از همه ی لذت های دنیا دل انگیز تر است....
