این روزهای من

می گذرد....

اما سخت....

دلم گرفته....و انگار خوب شدنی هم در کار نیست....

می خندم ها اما دلم باز نمی شود!!! حال خوشی نیست...

پسرکم را دیشب با اسباب بازی هاش به حمام بردم و کلی ذوق کرد...

خدایا شکرت

امروز خبر بیماری یک طفل معصومی را خوندم که تا همین الان توی فکرشم...

خدایا چرا؟ چرا با بیماری بچه ها امتحانمون می کنی؟

ای کاش سلامتیش رو بهش برگردونی خدای مهربونم...خدای خوبم...کاش

دو تا اخلاق خوب

دو تا نکته رو از بین حرف های یک بنده خدایی شنیدم خیلی خوشم اومد:

1- نسبت به خدا خوش گمان باشیم ( در همه ی حالات چه خوب و چه بد به این فکر کنیم که خدا خودش حواسش به این حال و روز ما هست و همه جوره هوای ما رو داره)

2- حرف دیگران رو نزنیم....یا همون اینکه غیبت نکنیم....فارغ باشیم از عالم و آدم......

دارم سعی می کنم پیاده اش کنم توی زندگیم

دارم سعی می کنم اخلاقم رو خوب کنم...

....یه کمی باد به سرم خورد...

 رفتیم یه سفر کوتاه به شمال...

همین جوری یکهو تصمیم گرفتیم....ساعت دوازده ظهر پنجشنبه تازه به سرم زد یکهو دلم خواست بریم مسافرت....طفلی محسن با اینکه شنبه امتحان داشت و توی شرکت هم کار داشت ولی اوضاع رو راس و ریس کرد و اومدیم خونه وسایلمون رو جمع کردیم و ساعت دو از خونه زدیم بیرون....از نانوک دو تا ساندویچ گرفتیم و خوردیم و بعدش هم رفتیم.............

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی

چقدر من این کوه ها و درختا رو دوست دارم....چقدر چقدر چقدر...

انگار کل خستگی هام بره...

پسرک هم با ما خیلی راه اومد...خوش سفره بچه مون!

خوشماااان آااامد....

دریا رو هم دیدم و از راه رشت برگشتیم...........

برای خودم یک دست لباس تو خونه هم خریدم ، تله کابین رامسر رو هم رفتیم افتتاح کردیم اونم خیلی آرامش بخش بود....

و باز دوباره این حس عجیب علاقه به زندگی در در و دهات های شمال در من خزید و همه ی جونم رو قلقلک داد!!!!

صدای خروس.....فکر کن با صدای خروس بیدار شدم..........

خداااااااا

من نمی دونم چرا در این زمان به دنیا اومدم ؟؟؟؟؟

وقتی آدم الان که توی خیابون راه می ره خونه های ویلایی انگیلسی ساز متعلق به پنجاه شصت سال پیش به نظرش از خونه های مدرن امروزی دلچسب تر میاد....

وقتی از خواننده ی زن مورد علاقه اش هم سن مادربزرگش باشه یا شاید حتی بزگتر از اون !!!

وقتی یه ده دورافتاده براش جذاب تر از تهران باشه....

من چرا دلم نمی خواد مدرن باشم؟؟؟؟

چرا دلم می خواد توی کاسه سفالی های لعاب لاجوردی آب بخورم نه توی لیوان های کریستال و بلور !!!!؟

چرا دلم می خواد خودم سبزی بکارم دم غروب برم کنار باغچه ام یه مشت سبزی بچینم یه لقمه نون سنگک و پنیر و سبزی بخورم با چایی شیرین ، نه ماکارونی و لازانیا و پیتزا !!!! ؟

چرا دلم می خواد جای تلویزیون دیدن بشینم روی صندلی گرم و نرمم یه پتو بپیچم دور خودم کتاب بخونم؟؟؟؟

خدا چرا من الان باید زندگی کنم نه اون سال ها ؟؟؟؟


بسا خون جگر جانا که بر خوان غمت خوردم    به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی


خوشا چشمی که رخسار تو بیند.....خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو باشی......خوشا جانی که جانانش تو باشی

تو باشی ...

تو باشی....

تو باشی....


بگذار راستش را بگویم

یک عمر با خودم کلنجار رفتم که مردمان را دوست بدارم...با همه ی تفاوت هایشان با همه ی رفتار و گفتار بی راهشان با همه ی هر آنچه که نمی پسندیده ام....

روزهایی هست اما این روزها ...

که از مشترک بودن خدایی که به آن معتقدم با خدای آنانکه از ایشان " بیزارم" نیز رنج می کشم...... رنج

عمیقا رنج می کشم و چاره ای نیست...

بخش اعظمی از این رنج پذیرش مدعایی است که : کسانی هستند که من از ایشان بیزارم !!!!

گمان می کردم نفرت را در درونم به بند کشیده باشم....

اما گویا دل من دل بشو نیست......

رحمت للعالمین چه دلی داشته راستی؟؟؟؟

کاش کمی دلم وسعت می گرفت...کاش

درنگ می کنم 1

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟


امروز دوباره در اثباتی شنیدم که خدا آن علت همه ی علت هاست...

این طور که هر موجودی برای به وجود امدن به "به وجود آورده ای" نیاز دارد و اگر دور و تسلسل را کنار بگذاریم باید یک جا این سلسله به وجودی ختم شود که هرگز نیاز به "به وجود امدن " نداشته باشد...

اسم این وجود را گذاشته اند خدا....خدایی که خالق است....

دلیل این که گزاره های بالا عقلی هستند این بیان شده که انسان ها رابطه ی علیت را منطقی و عقلی می دانند...

"هر پدیده علتی دارد"

و حالا .....

آن وجودی که اسمش خداست.....علتی ندارد.....یعنی اصلا پدیده ای نیست که بخواهد در این قالب قرار بگیرد....هیچ گاه پدید نیامده است.........

یعنی همواره بوده است...

حالا من تشکیک می کنم...

"وجود" چیست؟؟؟

از نگاه من "وجود" یک پتانسیل است...مثل "زیبایی" مثل"قدرت"مثل "آگاهی"مثل "دانایی"....

حالا دوباره برایم سوال می شود؟

زیبایی چیست؟

من یک جور تعبیر می کنم ...دیگری طوری دیگر....تعاریف و مصادیق مختلف از زیبایی هست که در ذهن آدم ها ی مختلف ساخته و پرداخته شده است...

ده نفر یک تابلو را می بینند ممکن است چهار نفر بگویند زیبا ست و احتمال قریب به یقین"زیبایی " که این 4 نفر در ذهن دارند با هم متفاوت است!!!

وجود هم همین طور است....

یکی می گویید وجود یعنی "هستی عینی" یعنی هر چه که بتوانی ببینی....مثل همین صفحه مانیتورم که می بینم....اگر نبینی نیست( که خب خیلی راحت می شود گفت تعریف ناقصی است)

یکی می گوید وجود یعنی "هستی حسی" یعنی بتوانی حس کنی ....مثل درد در ناحیه ی گردن که بدون هیچ چیزی که بتوان دید فقط احساس می شود پس درد هست ( 5 نوع حالا دست بالا بگیر 6 نوع حس فیزیکی داریم مثل بینایی،شنوایی،بویایی،لمس،چشایی و حالا حس ششم------به عوض هزار جور حس دیگر هم هست که غیر فیزیکی هستند مثل حس غم،خوشحالی،تردید،آرامش،یأس،محبت،دلتنگی و....)

تا این جا یعنی  " وجود" یا تاثیر فیزیکی دارد یا انکه ممکن است تاثیر فیزیکی نداشته باشد

اگر تاثیر فیزیکی داشته باشد اثباتش برای همگان ساده تر است....مثل وجود خون در زخم بازی که دیده می شود...یا وجود خون زیر دستمالی که روی زخم بسته شده و قرمز است...یا حتی وجود خون در کالبد یک انسان که دارد زندگی روزمره اش را می کند ( چون هر وقت که بخواهی می توانی با یک حرکت چاقو امتحان کنی و خون زیر بافت پوستی را ببینی)

اما گاهی وجود تاثیر فیزیکی ندارد..مثل همان درد گردن....کسی که دچارش است حس می کند اما در نگاه دیگران این وجود متفاوت با آن چیزی است که خود فرد حس می کند( هر کس بنا بر تجربه شخصی خود از درد ،احساس درد فرد را تصور می کند و گمان نمی کنم احساس درد احساس غم یا این قبیل احساسات در افراد یکسان باشد، چرا که گاه حتی رفتار آدم ها در مواجهه با این احساسات متفاوت است چه رسد به خود حس)

پس وجود غم برای من یک معنی دارد برای دیگری یک معنای دیگر...ما نمی توانیم بگوییم همه آدم ها در اثر "وجود" غم احساس یکسانی دارند...یعنی وجود غم برای آدم های مختلف معانی مختلف دارد.....

حالا آیا خدا را به عینه می بینیم؟؟؟

آیا خدا را احساس می کنیم؟؟؟؟

..................................................................................................

این فکر های من ادامه خواهند داشت....این پست فعلا نیمه تمام است



یلدا

یلدا گذشت اما برای من ....

تمام روزهای بی تو شب یلداست....

هستی اما نه در دل من ، نه در برابر نگاهم...

هستی ...

خیالی نیست ...

همین گونه بودنت هم غنیمت است...

پس خواهش می کنم هنوز باش...

شاید حال دل من نیز سامان بگیرد....

در این سالهای یلدایی