تهوع
حالا سه شب می شه که در فواصل کوتاه می خونمش.....
تهوع...
از سارتر....
بسیار جالبه به نظرم.....
مخصوصا اینکه می گه ممکنه در دفتر خاطرات بخشی از واقعیت ها رو تغییر بدیم یا اغراق کنیم .....
و اینکه امر غیر واقعی تا چه اندازه در ما تاثیر داره...
حالا سه شب می شه که در فواصل کوتاه می خونمش.....
تهوع...
از سارتر....
بسیار جالبه به نظرم.....
مخصوصا اینکه می گه ممکنه در دفتر خاطرات بخشی از واقعیت ها رو تغییر بدیم یا اغراق کنیم .....
و اینکه امر غیر واقعی تا چه اندازه در ما تاثیر داره...
دل آدم که گرفته باشد فقط خودش می ماند و خودش....بدون همه ی هیاهو ها.....در سکوت.....و دردی در گلو ....و بوی مزخرف و شور اشک هایی که هر لحظه می خواهند بی معطلی سرازیر شوند.............و یک دنیا حسرت برای روز هایی که از دست داده ای با فکر هایی که هیچ نمی ارزیده اند............
این است ماجرای دل گرفتگی
بابای خودم هیچ وقت ندیدم که سیگار بکشه....هر چند بعدها که بزرگتر شدم خودش گفت که به درخواست پدرش وقتی خیلی جوون بوده و دوستاش همه تعارفش می کردن بعد یکی دوبار سیگار کشیدن و ابراز ناراحتی پدرش دیگه هیچ وقت نرفته سراغش....خب این جور که من فهمیدم بابای من خیلی باباش رو دوست داشته
یک صحنه هایی از بازی کردن های هر جفتشون (عمو و پدربزرگم )با خودم توی ذهنمه که گاهی حتی توی خواب های الانم هم می بینم...خیلی مهربون بودند هر دو....نکته ی مشترکشون هم این بود که هیچ وقت جلوی من سیگار نمی کشیدند یعنی هیچ وقت در اجتماع سیگار نمی کشیدند.....می رفتند بیرون....یا توی حیاط یا توی تراس یا توی اتاقی که فقط خودشون بودند و پنجره اش باز بود....
ولی من یواشکی نگاهشون می کردم ....
خب بچه وقتی یکی رو دوست داره همه ی وجود طرف رو دوست داره ....همین رو می گن الگو برداری....حتی کارهایی که سالم نیستند رو الگو برداری می کنه......
برای من اون موقع خوبی یا بدی سیگار کشیدن مطرح نبود مهم این بود که دوتا از بهترین دوستای من از آدم بزرگا سیگار می کشیدن!!!!
پنج سالگی من سن خیلی مزخرفی بود برام....اوریون گرفتم و قرنطینه شدم تا حدی....پدربزرگم به رحمت خدا رفت ....و عمو هم از ایران......
در فاصله ی کوتاهی جفتشون دیگه نبودند....و این من رو رنج می داد.....خب یک بچه اونقدری خیلی نمی تونه احساسش رو بگه.....منم نمی دونم چقدر بروز دادم یا ندادم این رو بایست از مادر و پدرم پرسید....
روزهایی بود که وقتی بوی سیگار رو حس می کردم فکر می کردم بابابزرگ اومده....یا حتی عمو.....
یک شب تب داشتم و در تختم خوابیده بودم و یک آقایی هم اسم عموی خودم خونه ی ما مهمان بود که تازه برگشته بود ایران و به دیدن پدرم اومده بود .....
من واقعا نمی تونستم قبول کنم که این که اومده عمو ی خودم نباشه.....هر قدر مامان بهم توضیح داد قبول نمی کردم و با همون حال تب دارم رفتم و دیدمش.....و مایوس برگشتم توی تخت خودم و تا صبح خواب قورباغه آتشین ( کابوس معروف دوران کودکیم ) رو دیدم....
هی هی هی ....
بابابزرگم هم که رفته بود اون دنیا.....که من کلی حرص می خوردم چرا باید تنهایی بره؟؟؟ اونم حالا ؟؟
همه اینا رو نوشتم اما هیچ کدوم دلیل نمی شه که یک نفر با دود سیگار مسخره اش صبح دل انگیزت رو وقتی داری توی خیابون ولیعصر پیاده راه می ری و از خنکای صبح و بوی نم برگ درختای پاییزی و بلند و صدای آب روان جوی ها بزرگ لذت می بری خراب کنه......و هر قدر هم که بخوای ازش سبقت بگیری که از بوی دود سیگارش جلو بزنی نشه !!!!
کاش همه رعایت حقوق دیگران رو می کردن.....
کاهش در این سهم به معنای نرخ منفی توسعه صنعتی و تعطیلی گسترده واحدهای تولیدی و در نتیجه کاهش تولید و افزایش بیکاری و فقر و گرانی است.
خلاصه ی دوجمله ای از یک مقاله ی کوتاه....
نتیجه اخلاقی: این خلاصه منبع هم دارد اما ترسم این است که اگر ذکر شود وبلاگ بپرد هوا !!!