جدی ترین نکته ای که خیلی ناراحتم می کنه فکر کردن به جلسه ی ماهیانه ی بعدیه .....
وقتی دیگه لازم نیست هماهنگ کنیم کسی بره دنبال حاج آقا محدث...
وقتی یادمون میاد دیگه توی این دنیا نیست....
دیگه بین ما نیست ( البته که هست اما یه جورایی عین قبل ها نیست )...
با اون عینک ته استکانیش....
و با اون خاطره هایی که با ذوق چند بار چند بار تعریف می کرد....
و اینکه وسط ارائه های بچه ها از فرط خستگی چرت می زد ....
و آخرش که می گفت من به آینده ی شماها بسیار خوشبینم........
خیلی دلم می خواست یک بار دیگه ببینمش ...صورتش رو ....اما خب نشد ....
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این اندازه دوستش داشتم...
آدم خوب و مهربونی بود
یاد اولین روزی می افتم که اومد خونه ما .....شش سال پیش بود.....بنده خدا چهار طبقه رو با پله اومد بالا .....ما هم خل و چل.... اصلا خودش هم پایه بود که آدم رو به اشتباه بندازه که آدم فکر کنه هم سن و ساله خوده آدمه !!! حداقل 50 سال از ما بزرگ تر بود !!!!
تابلو فرش ما عکس دو تا پرنده است که روی شاخه ی یک درخت نشستن .....پایینش یک گلدان بامبو بود ....بنده خدا یک کمی به این ها نگاه کرد گفت چه ترکیب قشنگی شده انگار این پرنده ها روی ادامه ی شاخه ی اینها نشستن........
الان احساس می کنم که اون تابلو رو خیلی بیشتر دوست دارم ....
الان احساس های خیلی عجیبی دارم ....انگار یک بخشی از قلبم کنده شده ....بی اختیار گریه ام می گیره و فکرم می ره به جاهای دور ....
و از همه عجیب تر اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم تا این اندازه دوستش داشته ام.....
یاد ان شاء الله رحمان گفتنش می افتم.....
یاد نوع حرف زدنش که بعضی لغت ها و آخر جمله ها رو نوعی جویده تلفظ می کرد....
یا اصلا به قرینه ی معنوی حذف می کرد !!!!
اینکه توی جلسه ها بعضی وقت صداش اصلا به گوش آدم نمی رسید....
یاد " و من یتق الله یجعل له مخرجا "
یاد " و من یرید العزه .... "
دلم براش تنگ می شه ....
و برای خودم بیش از حدی که کسی بتونه تصور کنه یا حتی خودم هم بتونم تصویر کنم متاسفم....
حالم اصلا خوب نیست