عیدانه

امروز گنجشک ها می خواندند...

صبح هوا خنک بود ....مثل بهار ......

آسمان دیگر قرمز نبود و به گمانم کم کم لازم می شود که عینک آفتابی ام را در کیفم بگذارم ....

من هم شعر خواندم:

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بهار

من به بهاری حقیقی نیازمندم....این را از پوست زبر فکرهایم می فهمم....

و از محبتی که زیر پوستم در حال سبز شدن است


دلتنگی از نوع عجیب

جدی ترین نکته ای که خیلی ناراحتم می کنه فکر کردن به جلسه ی ماهیانه ی بعدیه .....

وقتی دیگه لازم نیست هماهنگ کنیم کسی بره دنبال حاج آقا محدث...

وقتی یادمون میاد دیگه توی این دنیا نیست....

دیگه بین ما نیست ( البته که هست اما یه جورایی عین قبل ها نیست )...

با اون عینک ته استکانیش....

و با اون خاطره هایی که با ذوق چند بار چند بار تعریف می کرد....

و اینکه وسط ارائه های بچه ها از فرط خستگی چرت می زد ....

و آخرش که می گفت من به آینده ی شماها بسیار خوشبینم........


خیلی دلم می خواست یک بار دیگه ببینمش ...صورتش رو ....اما خب نشد ....

هیچ وقت فکر نمی کردم تا این اندازه دوستش داشتم...

آدم خوب و مهربونی بود


یاد اولین روزی می افتم که اومد خونه ما .....شش سال پیش بود.....بنده خدا چهار طبقه رو با پله اومد بالا .....ما هم خل و چل.... اصلا خودش هم پایه بود که آدم رو به اشتباه بندازه که آدم فکر کنه هم سن و ساله خوده آدمه  !!! حداقل 50 سال از ما بزرگ تر بود !!!!

تابلو فرش ما عکس دو تا پرنده است که روی شاخه ی یک درخت نشستن .....پایینش یک گلدان بامبو بود ....بنده خدا یک کمی به این ها نگاه کرد گفت چه ترکیب قشنگی شده انگار این پرنده ها روی ادامه ی شاخه ی اینها نشستن........

الان احساس می کنم که اون تابلو رو خیلی بیشتر دوست دارم ....

الان احساس های خیلی عجیبی دارم ....انگار یک بخشی از قلبم کنده شده ....بی اختیار گریه ام می گیره و فکرم می ره به جاهای دور ....

و از همه عجیب تر اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم تا این اندازه دوستش داشته ام.....

یاد ان شاء الله رحمان گفتنش می افتم.....

یاد نوع حرف زدنش که بعضی لغت ها و آخر جمله ها رو نوعی جویده تلفظ می کرد....

یا اصلا به قرینه ی معنوی حذف می کرد !!!!

اینکه توی جلسه ها بعضی وقت صداش اصلا به گوش آدم نمی رسید....

یاد "  و من یتق الله یجعل له مخرجا "

یاد " و من یرید العزه .... "

دلم براش تنگ می شه ....

و برای خودم بیش از حدی که کسی بتونه تصور کنه یا حتی خودم هم بتونم تصویر کنم متاسفم....

حالم اصلا خوب نیست


آرزوهای من

امیدوارم امروز روز خوبی باشد.....

امروز روز خوبی خواهد بود...

این هفته هفته ی خوبی خواهد بود....

آرام خواهم بود...

متعادل خواهم بود....

و بر اعصابم مسلط خواهم بود

خوشا به حال امیدواران

خوشا به حال آنان که به چیزهایی حتی مسخره اعتقاد دارند....

خوشا به حال آنان که دائما به اعتقادات خود سیخ نمی زنند که کنکاش کنند که این ها واقعا ارزش این را دارند که ادم به آنها معتقد باشد!!!!

خوشا به حال آنان که مثل آدم زندگی می کنند و مثل آدم می میرند.....

در زندگی شان یک راه صاف را می گیرند و می روند ...بدون اینکه احساس کنند راه شان ممکن است غلط باشد

خوشا به حال کسانی که خود را تا حد زیادی مختار نمی بینند....

آنان که شک نمی کنند و در شک خود باقی نمی مانند.....

آنانی که شک ها برایشان به یقین بدل نمی شود....

خوشا به حال امیدواران....


57 روز

یعنی حتی تصورش رو هم نمی کردم که این قدر سریع بگذره ...در عین حالی که خیلی وقت هاش هم خیلی کند می گذره و کشنده است....

در واقع فهمیدم که حتی گذر زمان هم یک پدیده ی نسبی هست.....

همین روز های یکسان از یک دید که نگاه کنم خیلی سریع گذشته و دقیقا همین روزها از دید دیگه بسیار کند....

و این جاست که دوباره به اون دنیایی که قراره بعد از این دنیا بریم فکر می کنم و اینکه می گن هر روزش این قدر روز زمینیه و هر سالش این قدر .....