یک مطلب خوبی که تازه یاد گرفته ام ....

تفاوت رشد معنوی با احساس رشد معنوی چیست ؟
در “احساس رشد معنوی ” یکسری فعل و انفعالات ساده مغزی رخ میدهد ( لب تمپورال ) ، فرد در مکانی خاص با نوستالژی خاص قرار میگیرد ، مثلا بوی اسپند و گلاب حرم او را یاد سادگی و صمیمیت کودکی می اندازد و طبیعتا برای دقایقی ، قلب به ملایمت کشیده میشود ؛ چه بسا اشکی نیز بر چشمان انسان جاری شود ولی اینها ، رشد معنوی نیست . رشد واقعی ،  حاصل یک تصمیم و پیگیری سخت شبانه روزی و مداقه در درون است : اهتمام به نیک اندیشی ، نیک رفتاری  و شفقت بر خلق .

در رشد معنوی واقعی ، فرد به جای دل خوش کردن به اشک و احساس آمرزیدگی ، با زیرکی  و فراست میداند که اگر توبه ، حقیقی باشد ، در دل میل به نیکی تجلی میکند و غیر ممکن است فرد بتواند دست به دیوانگی بزند .


به نقل از وبلاگ دکتر شیری....

کاش من هم رشد کنم.......کاش خدا کمکم کند

دیروز رفتیم کتاب فروشی.........

خوشمان گذشت....

با پسرکمان...

دو تا کتاب ابتیاع نمودیم یکی برای خودمان یکی هم برای گل پسر


اگر امروز بمیرم....

اگر امروز بمیرم ....

بی گمان .....

برای تمام لحظه هایی که مثنوی نخوانده ام افسوس خواهم خورد.....

اصلا برای تمام شعر هایی که نخوانده ام .....

برای تمام لحظه هایی که توی خودم فرو رفته ام و زندگی را برای خودم تلخ کرده ام.....

نخندیده ام .....

و به مسائلی فکر کرده ام که راه حل آنها در دست من نبوده اند........

لحظه هایی که خواسته ام که دوستم بدارند.............

این روز ها دلم می خواهد فرار کنم ...........

برم برای خودم یک جایی گم و گور شوم .....نه حالا برای همیشه .....من خودم را می شناسم......طاقت این همه دور شدن را ندارم فقط حرفش را می زنم .......ولی خیلی دلم می خواد حداقل دو روز تنهای تنها باشم.......تنهای تنهای تنها......مثل یک آدم در مزارش.........

بعد برای خودم شعر های من در آوردی زمزمه کنم.....شعر های واقعی بخوانم....الکی توی پیاده رو ها پرسه بزنم ....کتاب نگاه کنم ....بدوم.........و از همه مهم تر بخوابم!!!

دلم برای خودم می سوزد و از این استیصال متنفرم.......

دلم می خواهد این روزهای کش دار هر چه زود تر تمام شوند.......

مو هایم سفید شده........تا قبل از مهیار حتی یکی هم از این مو های سفید نداشتم .....از سفیدی موهایم ناراحت نیستم از اینکه می دانم کمبود روی منجر به این اتفاق شده ناراحتم و اینکه آن بسته قرص مکمل لعنتی ام را هر شب فقط نگاه می کنم !!!!!

حالم خوش نیست .....

خدایا یک حال خوشی به من بده......توان من خیلی کمتر از این حرف هاست

باورم نشد.....

الف.قاف که از دنیا رفت باورم نشد.....همایون خرم هم که از دنیا رفت باورم نشد........امروز بعد از این همه بی اینترنتی وقتی فهمیدم 5 شنبه حسن حبیبی هم از دنیا رفته .....اینم باورم نشد

خدا به همه شون آرامش مرحمت عطا کنه.....

ولی دنیا خیلی کوتاهه

احوالات سرما خوردگی مان....نسخه دوم

حال خودم کمی بهتر شده یعنی از دست آن استخوان درد کذایی خلاص شده ام....محسن هنوز حالش خوب نشده چون دیر تر از من سرما خورد....مهیار هم انگار که کمی بهتر شده چون سرفه ها و عطسه هایش کم شده اند.....دیشب با اشتها غذا خورد امیدوارم که امروز هم همان طور باشد

احوالات سرما خوردگی مان....


به شدت سرما خورده ایم ....همگی مان.....

 ...

هوای بهاری

هوا امروز خیلی خوبه........

دیشب بارون زده....پیاده رو ها خیس بودند....شاخه ی درختان هم.....

مثل بهار شده ...... حتی به نظرم یک علف های ریزه میزه ای هم در بین همون سنگفرش های های محبوب من جوانه زده اند ......



و اینجا دوباره من

دوباره قاط زده .....و تا حدودی بهت زده.....از موضوعی که حتی شرمم می آید که بنویسمش.....و درگیر با این شک های عظیمی که در درونم مثل لشکر موریانه ها دارند فعالیت می کنند ....

خداااااااااایا.......

آیاااااااااااااااااااااااا تو هستی؟ و می بینی ؟ و منظور تو از حیات این است ؟ این لجنی که  در آن دست و پا می زنیم ؟

کاش بمیرم و ببینم نظر تو چی بوده ؟ کاش

یکی از موارد قاطی کردن های روزمره

اول می خواستم بنویسم : " در وجود روشن فکر ترین مردهای ایرانی هم رگه هایی از خودخواهی های مردسالارانه هست"

بعد گفتم بی خیال چرا بنویسم....و دعوای زن و مرد رو بیارم وسط ....بگذار این جوری بنویسم که : 

" قوانین نابرابر به مرور زمان باعث ایجاد خشم و کینه در دل آدمها می شه "

و بعد بگم که همه مرد ها یک روزی یک مادری داشته اند یا خواهری یا دختری یا خاله ای.........بالاخره یک منسوب مونثی....در جایگاهی غیر از همسر .....که دوستش داشتند و زندگیش براشون مهم بوده......

امروز حتی فکر اینکه بتونن در ازای بخشیده شدن مهریه ، وکالت در امر طلاق رو به خانومشون بدن براشون غیر ممکنه ......اما اگه یک روزی یکی از همین عزیزهای مونث غیر همسر به این وکالت نیاز داشته باشه ؟! اون وقت چی ؟؟؟؟

اون وقت هم جواب اینه که پس تو هم به من "مهریه" بده !!!!

چرا نمی خواهیم انصاف داشته باشیم ؟

چرا یک زن رو باید استحمار کرد ؟؟؟؟ صرفا برای اینکه خدا این حق رو به زن نداده ؟؟؟؟

از کجا معلوم که خدا نداده ؟

و خنده دار تر اینکه بگی درست مثل اینکه زن ها نمی تون قاضی بشن !!! برای همین که احساستی هستن  !!!!

یکی هست که بگه اخه اگه همین احساسات نبود که هیچ بنی بشری رو نمی زائیدند !!!! شیر نمی دادند و با چنگ و دندون زندگی خانوادگی رو حفظ نمی کردند ..........

چرا باید احساسات نقص زن حساب بشه ؟؟؟

این رو می تونم بگم که ممکنه که من هیچ وقت طلاق نگیرم هیچ نیازی هم بهش نداشته باشم و پیدا هم نکنم ( صمیمانه از اعماق وجودم از باری تعالی می خوام که این زندگی خوب و اروم و دلپذیر رو برامون حفظ کنه) اما این قانون بی عدالت ،کینه ی بدی رو در دل من بزرگ می کنه....ومسلما .....

مادری که کینه ای در دلش باشه نمی تونه بچه ی سالمی رو شیر بده و تربیت کنه و تحویل همین جامعه بده

کسی را که به توامیدوار است نا امید نکن

 کسی را که به توامیدوار است نا امید نکن

توصیه ی خوبیه ...نه ؟!




دلم می خواد.....

دلم می خواد به خودم یک ساعت مرخصی بدم و برم کتاب فروشی........

دلم می خواد وقت پیدا کنیم و خونه تکونی کنیم ......که همه جا بوی تمیزی بده..... (خدا رو شکر انباری رو تمیز کردیم )

یک سری خرید داریم که وقت نمی کنیم بریم سراغشون......مثلا سبزی برای سبزی پلو یا قرمه سبزی یا نعنا جعفری ......

امروز دارم به این فکر می کنم که چرا این قدر ، وقت کم میاد ؟