اگر امروز بمیرم ....

بی گمان .....

برای تمام لحظه هایی که مثنوی نخوانده ام افسوس خواهم خورد.....

اصلا برای تمام شعر هایی که نخوانده ام .....

برای تمام لحظه هایی که توی خودم فرو رفته ام و زندگی را برای خودم تلخ کرده ام.....

نخندیده ام .....

و به مسائلی فکر کرده ام که راه حل آنها در دست من نبوده اند........

لحظه هایی که خواسته ام که دوستم بدارند.............

این روز ها دلم می خواهد فرار کنم ...........

برم برای خودم یک جایی گم و گور شوم .....نه حالا برای همیشه .....من خودم را می شناسم......طاقت این همه دور شدن را ندارم فقط حرفش را می زنم .......ولی خیلی دلم می خواد حداقل دو روز تنهای تنها باشم.......تنهای تنهای تنها......مثل یک آدم در مزارش.........

بعد برای خودم شعر های من در آوردی زمزمه کنم.....شعر های واقعی بخوانم....الکی توی پیاده رو ها پرسه بزنم ....کتاب نگاه کنم ....بدوم.........و از همه مهم تر بخوابم!!!

دلم برای خودم می سوزد و از این استیصال متنفرم.......

دلم می خواهد این روزهای کش دار هر چه زود تر تمام شوند.......

مو هایم سفید شده........تا قبل از مهیار حتی یکی هم از این مو های سفید نداشتم .....از سفیدی موهایم ناراحت نیستم از اینکه می دانم کمبود روی منجر به این اتفاق شده ناراحتم و اینکه آن بسته قرص مکمل لعنتی ام را هر شب فقط نگاه می کنم !!!!!

حالم خوش نیست .....

خدایا یک حال خوشی به من بده......توان من خیلی کمتر از این حرف هاست