عاطفه
می دانی.....
شاید محسن هیچ وقت فکر نمی کرد که رساندن این پیغام به من که پدر عاطفه به رحمت خدا رفت ....تا چه اندازه من را منقلب خواهد کرد ....مسلما اگر می دانست این خبر را مثل یک سری اخبار روزانه آن هم در ماشین به من نمی گفت ....مسلما حساب ضربان قلبم را می کرد.....
مسلما نمی گفت و بعد نچ نچ نمی کرد و باز نمی گفت که دیده بودمش بنده خدا سنی هم نداشت....نه باور کن اگر می دانست که چه اندازه قلبم از حنجره ام بیرون می آید این طور بهم نمی گفت....
درست است که واسطه ی دوستی ما همین محسن است و طاها همسر تو .....درست که آنها کلی سال با هم دوست بوده اند و ما به رسم ساده ی اتفاقِ دوست بودن همسرانمان با هم دوست شدیم ....
اما تو دوست من هستی...
من می دانم یعنی می دانسته ام که تا چه اندازه پدرت را دوست می داشته ای.....حالا.....
دیشب محسن به من گفت که شب قبل به رحمت خدا رفته اند....آواری از احساسات متناقض روی سر من خراب شد....
و آن گردن درد لعنتی ام انگار هزار برابر ...
تو را تصور کردم....و حتی فکر اینکه بخواهم بهت تلفن بزنم هم مرا کشت.....
چه باید می گفتم ؟
محسن گفت حداقل بهش یک اس ام اس بزن .....
من اما داشتم فکر می کردم که چقدر احمقانه است که پدرت را از دست داده باشی و بعد برایت اس ام اس تسلیت بفرستند...
یا شاید چقدر بدبختم من که در این مواقع لال می شوم و فقط می توانم مثل احمق ها سرم را بیاندازم پایین و اشک هایی را که هی دور چشمم حلقه می شوند قورت بدهم و نفس عمیق بکشم....
خدایا بابای عاطفه ی ما را بیامرز.....
نمی دانم چرا این روز ها ....
ساده است بگویی همه از خدائیم و به خدا باز می گردیم اما سخت است که باور داشته باشی و سخت است....باور کن سخت است....
سخت است که بدانی دیگر صورت پدر یا مادرت را نخواهی دید مگر به خواب...
و آدم وقتی رفیق روز های سخت باشد ....در این روز های سخت چه باید بکند ؟ چه بگوید ؟