صبح اول صبح می آیی محل کارت و می بینی همکارت پشت کامپیوترش نشسته با مانتو و روسری مشکی....و خب با سابق ای که از او داری با لباس های رنگارنگ ....و خب وقتی که قرمزی چشم هایش را می بینی....ناگهان یاد این می افتی که نکند کسی را از دست داده باشد .....

و می پرسی چی شده؟

چی شده؟

دو تا احمق توی اتوبان با هم کورس گذاشته اند و زده اند به ماشین این بنده ی خدا که جوان سی ساله ی فامیل اینهاست

ماشین از مسیر منحرف می شود و با گارد ریل تصادف می کند ....

جوان در اثر تنفس گاز کولر بی هوش می شود و ماشین هم که دوگانه سوز بوده در اثر ضربه منفجر می گردد....

یکی از خاطی ها که پا به فرار گذاشته و دیگری نیز با قرار وثیقه آزاد شده است و با گزارشی که پلیس تدوین کرده است دیه ی جوان نیز حتی از بیمه ی ماشین خودش تقبل شده است !!!

حالا همسری مانده است که بعد از مراسم تدفین گفته است همه حالا به خانه هایشان باز می گردند و تنها این منم که دیگر خانه ای ندارم .........

دلم خیلی گرفته است برای او که همسرش را از دست داده ...برای پدر و مادری که بچه ی درسخوان شان را از دست داده اند....بچه ای که با تمام شرایط سخت با پشتکار درس خوانده و کار کرده تا به جایی برسد....

برای امید ها و آرزوهایی که به فنا رفته اند .....برای تمام راه طولانی ای که به حتم در ذهن خود مجسم کرده بوده اند......

دلم بسیار گرفته است که چرا بعضی ها وقتی به خودشان رحم نمی کنند چرا با جان دیگرانی که از همه جا بی خبرند بازی می کنند....چرا فرهنگ رانندگی ما این طور است ؟

زندگی بسیار کوتاه است