انحلال
تو
در زندگی من حل شدی....
مثل شکر در چای...
مثل هل و زعفران در شله زرد...
مثل نمک در سوپ ...
چرا بعضی ها وقتی در قبال حیوانات مسئولیت ندارن حیوان خونگی نگه می دارن ؟
چه عکسایی ازش گرفتن....دلم براش سوخت....چقدر استرس بهش وارد شده طفلی
حالا سرنوشتش چی می شه؟
چه صاحب بی خیالی که حیوون خدا رو بدون غذا رها کرده! حالا خودش هم گم شده باشه بازم تقصیر صاحبشه چون حیوون که عقل نداره.....
چرا ما ادم ها به حیوون ها به چشم اسباب بازی نگاه می کنیم و بدتر اینکه این نگاه رو به بچه هامون هم یاد می دیم؟
هر قدر سبک تر باشی به آسمان نزدیک تری
گوسفندها نسبت به پرنده ها خیلی سنگین ترند
دائم هم سرشون به خاکه....دائم دنبال غذا..دنبال علف....تازه وقتی خوردند دوباره نشخوار هم می کنند....لابد برای همین نتونستند تا امروز پرواز کنند..........
اما پرنده ها ...مثلا همین گنجشک ها...دائم از این شاخه به اون شاخه می پرند....دائم در تحرک....حالا هر جا یه ارزن کوچولو هم پیدا کنند می خورند و دوباره پرواز.......
قصدم توهین به گوسفندها نیست...
ولی این یک مسئله ی فلسفی پیچیده است....چرا بعضی کالبد ها مثل کالبد گوسفندیه که مجبوری این قدر غذا بخوری و نشخوار کنی تا بتونی راهش ببری؟ و بعضی کالبد ها گنجشکی ، که نیازی به این حجم غذا خوردن و نشخوار کردن نداشته باشی؟؟؟
آیا ما در انتخاب این کالبدمون موثر بودیم؟؟؟
یعنی هیچ گوسفندی نیست که بخواد پرواز کنه؟؟؟
هستی و ....
هستی و محو می کند فکر تو افکار مرا....
خیال می کنی حدس نزدم؟!
خیال کن خیال....
خیال حالت خوبیست...
سبک و نرم و وسوسه برانگیز...
در خیال به هر جا که بخواهم می روم....به هر کجا با هر ارتفاعی با هر طول و عرض جغرافیایی و حتی بی هیچ کدام این طول و عرض و ارتفاع ها..........
با خیال خوشم...
نه بهترست بگویم سرخوشم.....
به افتخار.....
در اندوهت شناور مانده ای چونان گل زیبای نیلوفر
......................
نمی دونم چرا این تک مصرعم طلسم شده ؟؟؟
خیلی دوست دارم تمومش کنم تا حالا چهار پنج تا ادامه براش گفتم ولی هیچ کدوم رو اندازه ی این مصرع اول دوس ندارم و بنابراین اونا رو لایق این نمی دونم و بنابراین این طفلکی هنوز تک مصرعه.....
به نظرم طلسم شده.......
هزار جهد بکردم که یار من باشی..........
مثل مزه ی آب دریا...
مثل گیجی چشمهایی که تمام شب را به مارپیچ جاده زل زده اند...
من تو را "کم" دارم
باور کن که نیستی...
حداقل تصدیق کن که این روز ها را نیستی......
کاش فقط کمی دلت با من بود
تا دوباره پا می گرفتم
کاش ...............
دنبال یک منظره هستم برای به تصویر کشیدن
آی کیفی می ده.... آآآآآآآی
در چنین روزی متولد شده ام.....
یاد تقویم تاریخ افتادم !!!!
ولی خداییش آذر رو دوست دارم....خصوصا امسال که سردتر هم شده.....جون می ده برای پیاده روی اما با پسری ....نمی دونم شایدم شد....
راستی راجع به لباس پسری در ایام محرم کلی فکر کردم....
به اینکه اصلا کار درستی هست که یه لباس خاص تنش کنم یا نه ؟
به اینکه یه جور تظاهر نمی شه؟؟؟
به اینکه خودش دوست داره؟
به اینکه من اجازه دارم ؟
خلاصه به هزار تا چیز فکر کردم....
در حالت کلی دلم می خواست یک سر بند "یا حسین" براش بذارم یا یک شال "یا حسین"....
لباس های سفیدش هم تنش کنم....
فقط موندم که بکنم این کار رو یا نه؟
مهیار الان که نمی تونه انتخاب کنه....نمی دونم که دوست داره یا نه؟
بعد فکر می کنم اگه دوست داشته باشه چی؟
بعدا بزرگ می شه می گه تو حتی این کارم برام نکردی!
یه بارم به سرم می زنه براش یک دست لباس عربی سفید بدورم با شال عربی سبز.....با سر بند " یا حسین"..........
بعد به این فکر می کنم مهم اون چیزیه که توی سر پسرم باشه نه سر بندش!!!!
به این چیزا که می خوام فکر کنم دیواااااانه می شم.....
خب حالا من این لباس رو تنش کنم....براش سربند هم بزنم....اصلا بزرگتر که شد سنج و زنجیر هم براش بخرم ...یادش بدم برای امام حسین سینه بزنه....یادش بدم به امام حسین سلام بده ....زیارت عاشورا بخونه....چایی نذری تعارف کنه و .....
خب آخرش که چی؟؟؟؟
یعنی این ها باعث می شه که بچه ی من واقعا و قلبا یک مسلمون و شیعه ی واقعی بشه؟؟؟؟
ای کاش می شد به نتیجه برسم....
بعدا نوشتم : پس از کمی تامل و مشورت با محسن به این نتیجه رسیدم که مهم راحتی مهیاره ....بنابر این دنبال راهی هستم که به راحت و آسایش پسر خدشه ای وارد نکنه.....چون در صورتی که اذیت بشه در ضمیر نا خودآگاهش اثر نامطلوبی خواهد داشت....
پ.ن خودمون رو کشتیم با این اصول اهمیت به روان......
حسین ....چراغ دان هدایت و کشتی نجات
جدا چرا؟؟؟
ماه محرم هم اومد اما این دل دیوانه ی من برای من دل بشو نیست که نیست...
گیر کردم بد جوووووووووووووووووووووووووووووووور....بد
کاش این کشتی نجات منم نجات می داد...کاش
دلم هوای تو را دارد ای زیبایی مجسم
میدانم که می دانی....
از لابلای این روزمره زیستن تو را می کاوم....
می کاوم و گویی با هر تلاش بیشتر کمتر می یابم....
دلم شعر می خواهد....
برای تو...
یک لیوان سفالی چای می خواهد....
کنار تو.....
دوستت دارم را از تو آموختم ای زیبا....
ای زیبایی مجسم....
دوستت دارم
نامه هایی بدون مخاطب یا سرگشاده.......
بعضی چیزها را حداقل ننویسم....باز هم نمی شود....
اسم این یارو را اگه بنویسم که وبلاگم به دیار باقی شتافته پس این جوری می گم که این یارو خیلی خله.....هی می نویسه هی محلش نمیدن باز هی می نویسه....هی شاخ و شونه می کشن براش....گوشمالیش می دن باز تا میاد بیرون می نویسه....
خب خدایی خله دیگه ، نوشته : دريغ كه جناب شما را از طعم زندگي ما نصيبي نيست...
هه...خدایی چی فکر می کنه پیش خودش که می نویسه؟؟؟
فکر می کنه که تاثیر داره؟؟؟
عجب امیدی....
روزگاررررررررررررررررررررر
من نگران رفیقمم
کجایی رفیق...
زنده ای؟مرده ای؟
زنگ زدم زنگ زدی اما نشد حرف بزنیم....
دیشب قرار بود امروز بهم زنگ بزنی که....
تمام دیشب خوابت رو دیدم....
فکر کنم یه چیزیت هستا....
دیروز چرا دیر رفتی خونه ؟ گل خوشگلت که چیزیش نیست از همسر مهربانت پرسیدم.....پس حتما خودت دلت گرفته ....ها ؟؟؟
اینم از کامنت دیروزت......
رفیق دلم می خواد بچه ها مون رو کول کنیم با هم بریم رااااااااااااااااااااااااااااااه بریم...
ای روزگار...
دلم برای حرف زدن ، گوش کن " حرف زدن" با تو تنگ شده........
نه این چرت و پرت ها که گاهی می گیما نه.....برای "حرف زدن" تنگ شده.....
خیالی نیست این هفته میام پیشت....
باید حتما توی چشمات نگاه کنم تا مطمئن شم خوبی....
می دونی که