همه ديوار هاي حياط تا بالا پر از چسبك هاي سبز و سر حال بود.....آب كه مي
ريختيم روش كل حياط روي يه بوي خوشي بر مي داشت كه ديگه هيچ وقت در طول
زندگيم دوباره استشمامش نكردم....
باغچه ی بزرگ فکر کنم به اندازه ی دو تا قالی سه در چهار بود( البته اگر تخمین من درست بوده باشد چرا که در نگاه بچه ها همه چیز خیلی بزرگ می آید...) ...با چمن هایی که شاید هر ماه یک بار با ماشین چمن زنی توسط بابا اصلاح می شدند....و جشن چمنی که من و محمد می گرفتیم....خودمان را روی انبوه چمن های زده شده ولو می کردیم....مثل اینکه روی انبوهی از پر ورجه ورجه کنی....
گل محمدی که بویش را خیلی خیلی دوست داشتم....گل مروارید که برایم خیلی عجیب بود و گل صد تومانی که چون در کتاب رنگ آمیزی ام مدلش را داشتم هر بار نگاهش می کردم به مامان می گفتم مامان مامان این همون گله که توی کتاب منه؟؟؟؟ و هر بار مامان می گفت: آره، خودشه....گل صد تومانی....
و من پیش خودم فکر می کردم حالا چرا صد تومانی؟؟؟ چرا پنجاه تومانی نه....
اریون که گرفته بودم آمادگی نرفتم و بعد از طی دوران نقاهت که به آمادگی برگشتم درست در همان روز ما را به پارک ملت بردند و من که خبری از اردو نداشتم خوراکی برای اردو نبرده بودم....همین طور که غصه دار بودم مامان را دیدم با یک بسته بیسکویت مادر دوازده تایی و یک تی تاپ رضوی...این ها را گذاشت توی کیف کوله پشتی زیپ دارم کنار قوطی چاشتم که توش سیب ها و پرتقال های پوست کنده بود...راستی مامان چقدر برای ما کار می کرد....بقیه بچه ها پرتقال و نارنگی با پوست میاوردند اما میوه های من در سال ها همیشه قاچ زده و پوست کنده بود.....
زهرا که میامد خیلی خوشحال می شدیم...محمد و دوست عزیز در یک تیم ...من و زهرا در یک تیم....بعد هم شعر پسرا شیرن مثه شمشیرن....دخترا موشن مثله خرگوشن.....و بعد هم صدای جیغ و ویغ ما که نه قلقلک نداریم....قبول نیست......یک بار وقتی می خواستند بروند ما سه تا نقشه کشیدیم که زهرا را در زیر تخت پنهان کنیم تا شاید این سرخوشی ها برای همیشه پایدار بماند.....اما واضح است که زهرا هم باید می رفت...
داوود با آهنرباهایی که با آنها دنیایی از تعجب و حیرت را در درون من به پا می کرد...وقتی سه چهار تای دیگر از آن دایره و مثلث و مربع های آهن ربایی را به من می داد تا تعداد آهنرباهایم به حدی برسد که بتوانم روی کمد فلزی طوسی رنگ واقع در کریدر یک گل پنج پر و یک خط افق و یک خورشید بسازم....
بابا که با ما بازی های علمی می کرد....حرکت زیبای آهنربا در پشت کاغذ که براده های آهن را به شیوه ای مسحور کننده به حرکت وا می داشت....صفحه چوبی شطرنجی که با تخته سه لایی برایمان درست کرد و چهار خانه هایش را با درنگ زرشکی رنگ و کیلر زد ....
قصه های بامزه ی مامان....وقتی یادم داد که چطور تخم مرغ عسلی درست کنم و البته قول گرفت هیچ وقت خودم گاز را روشن نکنم....رادیویی که هر شب راس ساعت نه توی اتاق خواب ما روشن می کرد تا شب بر همه خوش تا صبح فردا را بشنویم و بخوابیم....صدایش وقتی صبح ها پاشو پاشو کوچولو از پنجره نگا کن را برایمان می خواند....لباس هایی که برایمان می دوخت....موهایم را که می بافت....
دلم برای کودکی هایم تنگ می شود...برای آن آرامش خیال ...برای آن سرخوشی بی پایان....برای کودکی هایم