دنیا کوچک است....زمان مثل برق و باد می گذرد
یادم نمی رود که یک روزی بعد از زایمانم حتی نمی توانستم یک لیوان آب را خودم بردارم و آب بخورم....حتی نمی توانستم بخندم!!!....
حتی نمی توانستم پسرک را بغل کنم...
می ترسیدم بمیرد...
حالا ...همه ی اینها گذشته و من یک دستی مهیار را بغل می کنم و غذا می خورم ، به تنهایی پوشکش را عوض می کنم و ریز شیر آب می شویمش و همزمان با شیر بازی بازی می کنم تا درجه آب را تنظیم کنم....
حتما یک روزهایی هم می رسد که کارهایی که امروز برایم خارق العاده هستند انجام خواهم داد....
اما چیزی که هست آدمیزاد خیلی ضعیف است....خیلی ضعیف
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 16:46 توسط علاقه مند به دریا ها
|