امروز گنجشک ها می خواندند...

صبح هوا خنک بود ....مثل بهار ......

آسمان دیگر قرمز نبود و به گمانم کم کم لازم می شود که عینک آفتابی ام را در کیفم بگذارم ....

من هم شعر خواندم:

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بهار

من به بهاری حقیقی نیازمندم....این را از پوست زبر فکرهایم می فهمم....

و از محبتی که زیر پوستم در حال سبز شدن است