بگذار راستش را بگویم
یک عمر با خودم کلنجار رفتم که مردمان را دوست بدارم...با همه ی تفاوت هایشان با همه ی رفتار و گفتار بی راهشان با همه ی هر آنچه که نمی پسندیده ام....
روزهایی هست اما این روزها ...
که از مشترک بودن خدایی که به آن معتقدم با خدای آنانکه از ایشان " بیزارم" نیز رنج می کشم...... رنج
عمیقا رنج می کشم و چاره ای نیست...
بخش اعظمی از این رنج پذیرش مدعایی است که : کسانی هستند که من از ایشان بیزارم !!!!
گمان می کردم نفرت را در درونم به بند کشیده باشم....
اما گویا دل من دل بشو نیست......
رحمت للعالمین چه دلی داشته راستی؟؟؟؟
کاش کمی دلم وسعت می گرفت...کاش
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت 3:49 توسط علاقه مند به دریا ها
|