....یه کمی باد به سرم خورد...
همین جوری یکهو تصمیم گرفتیم....ساعت دوازده ظهر پنجشنبه تازه به سرم زد یکهو دلم خواست بریم مسافرت....طفلی محسن با اینکه شنبه امتحان داشت و توی شرکت هم کار داشت ولی اوضاع رو راس و ریس کرد و اومدیم خونه وسایلمون رو جمع کردیم و ساعت دو از خونه زدیم بیرون....از نانوک دو تا ساندویچ گرفتیم و خوردیم و بعدش هم رفتیم.............
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی
چقدر من این کوه ها و درختا رو دوست دارم....چقدر چقدر چقدر...
انگار کل خستگی هام بره...
پسرک هم با ما خیلی راه اومد...خوش سفره بچه مون!
خوشماااان آااامد....
دریا رو هم دیدم و از راه رشت برگشتیم...........
برای خودم یک دست لباس تو خونه هم خریدم ، تله کابین رامسر رو هم رفتیم افتتاح کردیم اونم خیلی آرامش بخش بود....
و باز دوباره این حس عجیب علاقه به زندگی در در و دهات های شمال در من خزید و همه ی جونم رو قلقلک داد!!!!
صدای خروس.....فکر کن با صدای خروس بیدار شدم..........
خداااااااا
من نمی دونم چرا در این زمان به دنیا اومدم ؟؟؟؟؟
وقتی آدم الان که توی خیابون راه می ره خونه های ویلایی انگیلسی ساز متعلق به پنجاه شصت سال پیش به نظرش از خونه های مدرن امروزی دلچسب تر میاد....
وقتی از خواننده ی زن مورد علاقه اش هم سن مادربزرگش باشه یا شاید حتی بزگتر از اون !!!
وقتی یه ده دورافتاده براش جذاب تر از تهران باشه....
من چرا دلم نمی خواد مدرن باشم؟؟؟؟
چرا دلم می خواد توی کاسه سفالی های لعاب لاجوردی آب بخورم نه توی لیوان های کریستال و بلور !!!!؟
چرا دلم می خواد خودم سبزی بکارم دم غروب برم کنار باغچه ام یه مشت سبزی بچینم یه لقمه نون سنگک و پنیر و سبزی بخورم با چایی شیرین ، نه ماکارونی و لازانیا و پیتزا !!!! ؟
چرا دلم می خواد جای تلویزیون دیدن بشینم روی صندلی گرم و نرمم یه پتو بپیچم دور خودم کتاب بخونم؟؟؟؟
خدا چرا من الان باید زندگی کنم نه اون سال ها ؟؟؟؟