درنگ می کنم 1
امروز دوباره در اثباتی شنیدم که خدا آن علت همه ی علت هاست...
این طور که هر موجودی برای به وجود امدن به "به وجود آورده ای" نیاز دارد و اگر دور و تسلسل را کنار بگذاریم باید یک جا این سلسله به وجودی ختم شود که هرگز نیاز به "به وجود امدن " نداشته باشد...
اسم این وجود را گذاشته اند خدا....خدایی که خالق است....
دلیل این که گزاره های بالا عقلی هستند این بیان شده که انسان ها رابطه ی علیت را منطقی و عقلی می دانند...
"هر پدیده علتی دارد"
و حالا .....
آن وجودی که اسمش خداست.....علتی ندارد.....یعنی اصلا پدیده ای نیست که بخواهد در این قالب قرار بگیرد....هیچ گاه پدید نیامده است.........
یعنی همواره بوده است...
حالا من تشکیک می کنم...
"وجود" چیست؟؟؟
از نگاه من "وجود" یک پتانسیل است...مثل "زیبایی" مثل"قدرت"مثل "آگاهی"مثل "دانایی"....
حالا دوباره برایم سوال می شود؟
زیبایی چیست؟
من یک جور تعبیر می کنم ...دیگری طوری دیگر....تعاریف و مصادیق مختلف از زیبایی هست که در ذهن آدم ها ی مختلف ساخته و پرداخته شده است...
ده نفر یک تابلو را می بینند ممکن است چهار نفر بگویند زیبا ست و احتمال قریب به یقین"زیبایی " که این 4 نفر در ذهن دارند با هم متفاوت است!!!
وجود هم همین طور است....
یکی می گویید وجود یعنی "هستی عینی" یعنی هر چه که بتوانی ببینی....مثل همین صفحه مانیتورم که می بینم....اگر نبینی نیست( که خب خیلی راحت می شود گفت تعریف ناقصی است)
یکی می گوید وجود یعنی "هستی حسی" یعنی بتوانی حس کنی ....مثل درد در ناحیه ی گردن که بدون هیچ چیزی که بتوان دید فقط احساس می شود پس درد هست ( 5 نوع حالا دست بالا بگیر 6 نوع حس فیزیکی داریم مثل بینایی،شنوایی،بویایی،لمس،چشایی و حالا حس ششم------به عوض هزار جور حس دیگر هم هست که غیر فیزیکی هستند مثل حس غم،خوشحالی،تردید،آرامش،یأس،محبت،دلتنگی و....)
تا این جا یعنی " وجود" یا تاثیر فیزیکی دارد یا انکه ممکن است تاثیر فیزیکی نداشته باشد
اگر تاثیر فیزیکی داشته باشد اثباتش برای همگان ساده تر است....مثل وجود خون در زخم بازی که دیده می شود...یا وجود خون زیر دستمالی که روی زخم بسته شده و قرمز است...یا حتی وجود خون در کالبد یک انسان که دارد زندگی روزمره اش را می کند ( چون هر وقت که بخواهی می توانی با یک حرکت چاقو امتحان کنی و خون زیر بافت پوستی را ببینی)
اما گاهی وجود تاثیر فیزیکی ندارد..مثل همان درد گردن....کسی که دچارش است حس می کند اما در نگاه دیگران این وجود متفاوت با آن چیزی است که خود فرد حس می کند( هر کس بنا بر تجربه شخصی خود از درد ،احساس درد فرد را تصور می کند و گمان نمی کنم احساس درد احساس غم یا این قبیل احساسات در افراد یکسان باشد، چرا که گاه حتی رفتار آدم ها در مواجهه با این احساسات متفاوت است چه رسد به خود حس)
پس وجود غم برای من یک معنی دارد برای دیگری یک معنای دیگر...ما نمی توانیم بگوییم همه آدم ها در اثر "وجود" غم احساس یکسانی دارند...یعنی وجود غم برای آدم های مختلف معانی مختلف دارد.....
حالا آیا خدا را به عینه می بینیم؟؟؟
آیا خدا را احساس می کنیم؟؟؟؟
..................................................................................................
این فکر های من ادامه خواهند داشت....این پست فعلا نیمه تمام است