نوشته های رویا رو خوندم....اینکه از یه بگو مگوی معمولی به کجا رسیده شاخ در نیاوردم چون همیشه.....همیشه همینه....

انگار همه ی غصه های تلنبار شده با هم یک دفعه دست به دست می دن تا آدم رو روانی کنند...

دلم می خواست برای رویا پیغام بگذارم که نه عزیزم بهش فرصت بده....خب تو هم زدی توی حالش....اونم غصه خورده....از حرفهای اونها هم ناراحت بوده تو هم تحویلش نگرفتی و همه ی اینا با هم شده که گفته "طلاق توافقی و بچه هم مال تو " !!!!!!!!!!

اما......

نمی تونم براش پیغام بذارم....خجالت می کشم....

آخه چرا باید رویا تحمل کنه؟؟؟

و اگه تحمل نکنه چی کار کنه؟؟؟

رویا که همه ی زندگیش خواسته زندگیش رو حفظ کنه....اگه یه لحظه دیگه نخواد زندگیش رو حفظ کنه اون وقت....یعنی همسرش هم نباید یه جاهایی زندگی رو حفظ کنه؟؟

یعنی همیشه ما زن ها ؟؟؟

خب آره ...حق هم داره....وقتی آدم خودش یکی رو بخواد کار سخت می شه....

وقتی بابای رویا صد بار گفت نه و اون گفت چرا....

حتی وقتی توی همه ی این سالها باباش گفت جدا شو و اون نشد....

حالا....حالا بعد هفده سال....در سی و پنج سالگی....هر چند خیلی از دخترا الان سی و پنج ساله ازدواج می کنن اما رویا حالا یه شیرین سیزده ساله هم داره....

همین جوری کشکی که نمی شه بهش بگم جدا بشو یا نشو......

دلم برای زن بودن می سوزه........

همیشه از این وضع بدم میومده و میاد......اینکه احساس کنی همه ی این سال ها رو باختی.....

اما رویا جان این جوری فکر نکن....

مسئله رو کنار نذار حلش کن....

به نظر من یک هفته مرخصی بگیرید بدون شیرین برید مسافرت اونجا همه ی حرف هات رو بهش بگو....همه ی کارایی که توی این سالها برای حفظ زندگیت کردی....همه ی کارایی که از نظر تو محبت بوده به اون....

و بذار همه ی حرف هاش رو بگه....

می دونم ممکنه خیلی غم انگیز باشه ممکنه از بعض و گریه بخوای بترکی....ممکنه بخوای سر به تنش نباشه موقعی که حرفهایی می زنه که دلت رو می سوزونه.....اما این آتشی که زبانه می کشه از آتش زیر خاکستر خیلی بهتره.....

بذار یه بار سر هم داد بزنید....بذار یه بار هر چی توی دلتون از هم دارید بیاد بیرون....بذار چه جدا می شی چه می مونی هیچی توی دلت نمونه....

چی بگم رویا.....چی بگم....

من برات آرزوی موفقیت می کنم....هر چی که به نفع و صلاحت هست....من برات دعا می کنم رویای عزیزم