خوب که فکر می کنم می بینم که ترانه راست گفته اما...

تا به حال کور نبوده ام....کور کورانه هم راه نرفته ام....

غمم از همین است که چرا؟ چرا باید به سر من بیاید؟؟؟

استخوانی در گلویم است که نه فرو می رود و نه بر می آید....

لعنت به من...

سکولار شدم رفت پی کارش...

به خودم می گویم که هر حکمی که در مذهب آمده به دلیلی آمده که امکان دارد برای این محدوده ی زمان و مکان لزوما الزامی یا جوابگو نباشد(در نظرم این کلام بی منطق نیست)

بعد به خودم می گویم تو از کجا می دانی؟ شاید چیزی در این حکم نهفته است که تو نمی دانی....

بعد به خودم می گویم خدا حتما واقف است به همه ی آنچه که ما نمی دانیم....

بعد می گویم از کجا معلوم؟؟؟؟اصلا از کجا معلوم که این کلام خداست....

به خودم می گویم اگر این عقل قابل استناد نباشد خب اصلا چرا خدا به ما عقل داده؟ مگر خدا کار عبث می کند؟ دادن قوه ی تقعلی که قابل استفاده نباشد چه سودی دارد؟

چرا باید همیشه فکر کنیم که نمی فهمیم؟؟؟؟؟؟

لعنت به من

بعد کاشی های امزاده صالح با من حرف می زنند....حوض وسط صحن مسجد گوهر شاد به رویم لبخند می زند....اذان موذن زاده قلبم را نیشتر می زند.......

هی خدای من....

وقتی به نظرم منطقی ایجاب نمی کند که امامان مصون از لغو و اشتباه مطلق باشند....وقتی هیچ چیز مجابم نمی کند که تمام و کمال حرف کسی را بپذیرم....خواه پیامبر خدا باشد.....

آن وقت احساس می کنم که بی خدا شده ام...

احساس بی خدایی و تنهایی می کنم....

اما نمی توانم که خودم را گول بزنم....

من در گل تردیدم بد جور گیر کرده ام و هیچ بنی بشری هم حرف مرا درک نمی کند....

خدا هست چرا که احساسش می کنم...اثرات بودنش را می بینم....انگار مادی گرا شده باشم....نه مادی گرا نه....

نوعی خود محوری در وجودم هست که نمی توانم خودم را محار کنم.....

یک جور آشفته بازاری برای خودم ساختم که اصلا معلوم نیست چه بر سرم آمده.....

یک جور معلق بودن....نه بی خدا....و نه با خدا....