خواستنی های دلم....
دلم برای بوی دوات برای صدای قریچ قریچ قلم دزفول روی کاغذ گلاسه تنگ شده....
دلم می خواد که برم....آره دلم خیلی می خواد که بتونم دوباره برم....
برای پرسه توی خیابون انقلاب...برای انتشارات مولی....برای انتشارات بهار توی 16 فروردین....
وایییییییییییییییییییییی
دلم می خواد دوباره نقاشی بکشم...............خداااااااااااااااااااااااااا
دلم می خواد پسرکم رو بذار توی آغوشی دو تایی با هم بریم بیرون از درخت ها که الان این همه خوشرنگ شدند عکس بگیریم....
با هم بریم پیاده روی.....
با هم بریم پارک سنگی کنار اردک ها و مرغابی ها....
با هم بریم کلکچال.....حداقل تا ایستگاه سه بریم.....تا اون درخت بزرگه.....ای خدااااااااااااااااا
دوست دارم همه ی این قشنگی ها رو بهش نشون بدم......
پس کی می تونم ببرمش بیرون؟؟؟؟؟
زندگی داره خیلی زود می گذره می ترسم بمیرم و نتونم بهش عاشقی رو یاد بدم....
براش آهنگ های دلخواهم رو می ذارم....فقط لبخند می زنه و گوش هاش رو تیز می کنه....دلم می خواد اونم آهنگ های دلخواهش رو برام بذاره......
به سرم زده فردا با هم بریم بیرون....همین پارک نزدیک خونه یه قدمی بزنیم...کاش خدا یه حالی به ما بده فردا یه هوای خوبی باشه که بتونیم بریم....
دلم می خواد باهاش بازی کنم اما هیچ اسباب بازی خاصی برای این سن بین دو ماهگی و سه ماهگی نیست....فقط جغجغه و عروسک های پارچه ای با بافت های متفاوت و البته کتاب پارچه ای.....
توی تشک بازیش حسابی بازی می کنه عروسک های فیل و میمون و زرافه و طوطی رو تکون می ده و می خنده....براش کتاب رو ورق می زنم و نگاه می کنه.....
دیشب راجع به مهدکودک و مدرسه اش فکر می کردم.....می خوام یه مدرسه بزنم !!!! و محسن بهم می گه : " آیا تو به یکجا نشینی اعتقاد داری؟ " ......
خنده داره اما دلم می خواد بچه ام با یک روش درست آموزش ببینه.....
گاهی به سرم می زنه که اصلا خودم بهش درس های مدرسه رو هم بدم و نذارمش مدرسه.....بعد می گم خب بچه ام منزوی نشه؟! از همسالانش جدا نشه؟
دیوانگی که حد و مرز نداره......