حسابم با خودم روشن نیست.........
به وجود خدا ایمان دارم....اما دارم بقیه ی اعتقاداتم را از دست می دم.........و این یک فاجعه است که نمی تونم قبولش کنم....
عقل...عقل...عقل...
این عقل داره دمار از روزگارم در میاره....
هرکاری که می خوام بکنم به دلیلش فکر میکنم و تا قانع نشم نمی تونم انجامش بدم....
دارم دیوونه می شم...
حلال و حرام برام سواله...نجس و پاک هم همین طور...
حدیث از پیغمبر و امام ها رو سند نمی دونم....و تصور کن چی به سرم اومده؟!.....
احساس می کنم دارم مزمحل می شم....از درون می ریزه....هر چی تا الان بهش ایمان داشتم....
محسن می گه بندگی کن تا خدا علم بهت بده....
اما نمی تونم بندگی کنم....دیگه نمی تونم....
به همه چیز شک دارم...
دلم برای یک نماز با عشق تنگ شده......دلم برای خدا تنگ شده.......خیلی تنگ
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 19:53 توسط علاقه مند به دریا ها
|