ای احمق شاید دلش می خواست تنها باشه
ای کاش که خودش نباشه...
امیدوارم که خودش نباشه.......
چرا فکر کردم که اونه؟.... خب گیرم که بود.....چرا براش پیام دادم؟؟؟؟؟
ای دیوانه ی روان پریش....چرا؟ چرا؟
عجب دختر خنگی هستم من.....عجب عجب عجب....
حالا لابد با خودش می گه که من چقدر فضولم....
ای کاش همه ی اینا یک اشتباه باشه...
فقط به واسطه ی "چشمهایش" و علاقه به "عکاسی".....
ای خداااااااااا
هزار نفر ممکنه که چشمهایش رو بخونن و به عکاسی علاقه مند باشند......
در زندگیم هیچ وقت این قدر احساس حماقت نکرده بودم....
که چی رفتی براش پیغام گذاشتی تو برای من آشنایی ؟؟؟؟؟
ای دختره ی دیوانه....
خب حالا اگه خودش باشه چی؟
شاید ....
امیدوارم که اونی که من فکر می کنم نباشه.....حداقل به خاطر اینکه بارونیه....
اصلا دیگه اونجا نمی رم....شاید این توهم رو فراموش کنم.....
شایدم یه ایمیل بزنم بهش و همه چی رو براش بگم....
اصلا تقصیر این لپ تاپ عوضیه....داشتم می رفتم وبلاگ پسرکم رو آپ کنم....دیدم توی صفحه ی ورود اسم اون وبلاگه هست....فکر کردم شاید بالاخره مامان وبلاگش رو راه انداخته و به ما هیچی نگفته ....آخه یه روز خیلی جدی از من و محمد پرسید چه جوری می شه یه وبلاگ داشت؟؟؟؟ و ما هر دو خندیدیم..... و اون به ما گفت مسخره ها..............
خب فکر کردم ممکنه خودش وبلاگ ساخته باشه .....
دروغ چرا برام جالب بود خواستم برم ببینم چی نوشته.....
بعد یهو حس کردم که این وبلاگ اونه.....
ای لعنت به من.....
می تونستم هیچی براش ننویسم.........
خب من برام مهم نیست هر کسی می تونه بیاد نوشته های صد تا یه غاز من رو بخونه اما خب شاید اون دوست نداشته باشه....
دلم نمی خواست ناراحتش کنم....خصوصا اگه بارونی هم باشه.......
نه اصلا بهش ایمیل هم نمی زنم....
اون که اسم من رو نمی دونه....فکر نکنم اصلا اینجا اومده باشه که اسم مستعار من رو بدونه
ولش کن سعی می کنم به جای حل کردن مسئله صورت مسئله رو پاک کنم....
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا