پسرکم عصر جمعه به دنیا امده و من هم به صورت عینی مادر شده ام...

او شیر می خورد و من دچار می شوم....دچار همان حس عمیق دوست داشتن....

یادت که هست دچار یعنی چه ؟....

حالا من دچار مهیارم....

و این نوعی تب دارد...تبی که داغت می کند....تمام سلول هایت را داغ  می کند....می فشارد...

و دیگر هیچ چیز نمی گویم از صدایش...

صدای نازک پسرکم ...

که انگار سال هاست...انگار صد ها هزار سال است که می شناسمش....

دوستش دارم...

خدایا این طفلی را که به من سپردی به واسطه جود و کرمت برایم حفظ کن و هرگز هرگز او را از من نگیر...

که من بی تاب خواهم شد...

ای خدای مهربانم شکر....به خاطر تمام محبتی که بذلم نمودی و پسرکی که به امانت به من سپردی...

به امید اینکه امانت دار خوبی برای تو باشم....

شکر...