گاهی فکر می کنم که چرا تفاوت های ما آدم ها این قدر زیاد شده ؟

هرگز به یاد ندارم که چیزی بخواهم و نتوانم تهیه اش کنم....یعنی شاید به دلایلی تهیه اش نکرده باشم ها ....اما این طور نبوده که در مانده باشم ...این طور نبوده که نتوانم....ممکن است یک روزهایی یک چیزهایی را بخواهم بخرم اما سبک و سنگین کنم و نخرم اما عقده ی نخریدنش در دلم نمانده....شاید هم با حقوق بعدی رفته باشم سراغشان...شاید هم نرفته باشم که اگر نرفته باشم یعنی آن قدر ها مهم نبوده اند در زندگیم که پیگیرش نشده ام یعنی فقط یک هوس بوده اند که حالا هم از کله ام رفته اند بیرون...همین...

اما امروز مامان دنبال این بود که برای یک بنده خدایی که خیلی هم آبرومند است کمی وجه نقد جمع آوری کند که آن بنده خدا جهیزیه دخترش را تکمیل کند....دلم گرفت وقتی فهمیدم لنگ پول کت و شلواری برای هدیه به داماد هستند....

یاد عقدکنان خودمان افتادم....من و بابا و محسن ...با چه اشتیاقی برای خرید رفتیم و با چه دل بی خبر و سر خوشی برگشتیم....

حالا این دختری که مادرش دنبال جمع و جور کردن جهیزیه اوست با پدری که روزگار و اتفاقات ناگوار خانه نشینش کرده....چه در سر و دل دارد خدا می داند....

دلم برای خودم سوخت که گاهی چقدر زود بعضی مسائل مهم ...و به این مهمی را فراموش می کنم.....