پسرکم جمعه بعد از ظهر به دنیا خواهد آمد....

و من احساسی فوق العاده عجیب دارم...احساسی که تا امروز هرگز نداشته ام....حتی وقتی جواب آزمایشم نشان داد که جنینی در درون در حال رشد است ....حتی وقتی اولین بار صدای قلبش را شنیدم....حتی وقتی اولین بار در صفحه ی کوچک مونیتور دستگاه سونوگرافی دیدمش....حتی وقتی در سونوگرافی سه بعدی اش انگشتش را به دهان برد و مکید....هرگز هرگز...

این چنین نبوده ام که الان هستم.

نوعی دلشوره ی شیرین...نوعی ابهام لذت بخش...درست مثل ابهامی که وقتی داری از زیر آب قسمت شش متری استخر بالا می آیی !!!

انگار همه چیز خیلی سریع اتفاق بیافتد و تو ندانی که عاقبت به سطح آب خواهی رسید؟ و همان قدر که شک داشته باشی مسلم بدانی...

امشب محسن رفته است اردکان و تا فردا شب بر خواهد گشت و من خیلی دلم می خواهد که برگردد...

در زندگی گاهی همه چیز آن طوری که ما می خواهیم پیش نمی رود و این است که اسمش می شود زندگی