ما شانزده روزی را رفته بودیم مسافرت....به اتفاق پسرک دلبند و شیرین سخن ....

رفتنمان که مصادف بود با مجلس ترحیم پدر عاطفه ، برگشتنمان هم مصادف شد با درگذشت یکی از اقوام...

در سفر هم که بودم مدام در فکر این بودم که یک روزی همه ی این آدم هایی که خرم و خندان این سو و آن سو می روند و به زندگی شان دل خوش اند خواهند مرد بدون اینکه خاطره ای از آنان به جا بماند....

بدون اینکه کسی بفهمد که آنها چقدر دلشان می خواسته در هوای پاییزی قدم بزنند و چقدر در زندگی رویا داشته اند .....یا حتی مثلا چه غذاهایی دوست داشته اند ، چه کتاب هایی می خوانده اند ، عاشق چی بوده اند و .... و هزار مسئله دیگر....

خلاصه که ما یک روز بعد از برگشت دوباره رفتیم مجلس ترحیم.....