مورد اول : این روزها به این فکر می کنم که زندگی و اینکه چطور بگذرد تا حد زیادی به خود آدم بستگی دارد ، اینکه آدم خودش خوش اخلاق باشد نصف راه را آمده ، وقتی که خودمان کسل هستیم و با دنیا و عالم سر جنگ و دعوا داریم معلوم است که دنیا هم به ما لبخند نخواهد زد...

مثلا من وقتی حالم خوب است هوا هم به نظرم خوب است چه باد بیاید چه آفتاب باشد حالا درست است که باران اگر ببارد خیلی بیشتر ذوق می کنم اما همین بارش باران اگر در روزی باشد که حال من خوب نیست همان می شود بلای جانم...

نتیجه اخلاقی : باید سعی کنم حالم " خوب " باشد

مورد دوم :زندگی واقعا چیست ؟ منظورم زندگی زن و شوهری است ؟ اینکه با هم از خواب بیدار شوند و به سر کارشان بروند در طول روز مثلا خانم فکر کند که شام چی بپزد و آقا فکر کند ماشین را ببرد کارواش و هی فکر های مثلا مرتبط با خانواده داشته باشند و بعد برگردند خانه و شام بخورند  و در این حین کارهای خانه را هم انجام بدهند و در نهایت بخوابند

حالا یکی هم هی خر و پف کند و دیگری را زا به راه کند و دیگری هی این وری شود و آن وری شود و هی آن یکی را بیدار کند که طاق باز نخوابد و هی گوشش را بگیرد و دستمال کاغذی توی گوشش بگذارد و هی سرش درد بگیرد ؟؟؟؟ و هی یاد آن ایمیلی بیافتد که طرف صدای خروپف همسرش را ضبط کرده تا فردا صبح بهش بدهد که گوش کند و فردا همسرش اصلا از خواب بیدار نشده و برای همیشه مرده و طرف آن کاست ضبط شده را هر شب مثل لالایی برای خودش پخش می کرده !!!!! و بعد با همه ی این افکار در هم و برهم و در حال غصب هر چه بیشتر ملحفه ها بالاخره تصمیم بگیرد بالشش را کول کند و برود یک اتاق دیگر بخوابد ؟؟؟؟ تنها ...

و واقعا هم همسرش را دوست داشته باشد ؟؟؟؟ ولی یک حالی هم داشته باشد که هی از دست کارهای او حرص بخورد ؟؟؟ از اینکه ماشین ریش تراشی اش را همان جا روی جاکفشی دم دستشویی رها می کند ...همان جا کفشی که کفش های بچه شان را رویش می گذارند.....از اینکه چرا فکر نمی کند آن جاکفشی آلوده است ؟؟؟ از اینکه چرا لباس هایی را که توی کمد می گذارد مرتب نمی گذارد ؟ بعد با خودش فکر می کند حالا ان قدر ها هم که مهم نیست؟! حتما او هم همین قدر از دست من و کار های من حرص می خورد...این به آن در...

ولی آیا این است همه ی آن زندگی رویایی ؟؟؟ این به آن در ؟؟؟؟

راستی واقعا چی می شود که به هم تا این حد عادت می کنیم و این قدر برای هم عادی میشویم ؟ این قدر که دیگر وقتی صدایمان می کند هیچ احساس متفاوتی نداریم ؟؟؟ و وقتی صدایش می کنیم یا بهش فکر می کنیم هم هیچ فرقی برایمان ندارد با بقیه ؟

دروغ چرا .....من همسرم را دوست دارم آنقدر که هر آسیب کوچکی که به او برسد از عمق جانم ناراحت می شوم اما وقتی می بینم بیشتر روز را حتی در مهمانی خوابیده به خاطر اینکه حالت سرماخوردگی دارد در حالیکه من هم سرما خورده هستم خب حرص می خورم...

اینکه من هم سرماخورده هستم اما باید سوپ بپزم ( نه اینکه حالا سوپ پختن کار شاقی باشد نه ...اینکه احساس کنی هیچ کی تو را دوست ندارد و به تو توجه نمی کند وتو باید خودت یک کاری کنی که خوب بشی و خوب باشی تا دنیا خوب باشد !!!) باید بهش یاد آوری کنم که وسط حال بدون رو انداز خوابش نبرد و یا اینکه چهار بار صدایش کنی بیاید سوپ بخورد و بعد آنچنان از خواب بپرد انگار هیولا دیده است در حالیکه تو خیلی آرام و با صدای کم صدایش کرده ای ...... این ها باعث می شود آدم احساس کند باخته است.....

اینکه احساس کند اگر یک نفر و بود و مجردی زندگی می کرد باید نصف این ها ریخت و پاش جمع می کرد و لباس می شست و به فکر غذا بود و حداقلش اینکه امیدی نداشت که یکی نازش را بکشد و می گفت تنها هستم دیگر........

پی نوشت : همسر من در بسیاری از امور خانه مشارکت دارد و من آن قدر ها هم که از این نوشته بر می آید دست تنها نیستم اما وقتی که دلت گرفته باشد دنیا سیاه تر است دیگر....