دیشب مامان راجع به این موضوع صحبتی کرد که من تا مدتی در فکر بودم

اینکه همه ی انسان ها دارای اموراتی فطری هستند که در صورت اصرار و پا فشاری بیش از حدِ محیط بر همان امور فطری، انسان به مقابله می پردازد و از انجام همان ها که در نهادش هستند سر باز می زند

این مسئله ذهن من را خصوصا درباره ی تربیت کودکان مشغول کرد....

مثال جالبی که مامان زد غذا خوردن بچه ها و مسائل ارتباطشان با خدا بود که به نظر من به وضوح می توان تاثیر منفی اصرار کردن والدین را در افراد مختلف دید...

حالا دارم فکر می کنم که واقعا چه روشی را باید در پیش گرفت که فرد را از خواسته های فطری اش منزجر نکنیم.....

من شخصا گاهی این قدر که برای غذا خوردن و نخوردن بچه ام در لحظه حرص می خورم خودم خنده ام می گیرد اما بعد از گذشت مدتی متوجه شده ام که هر وقت رغبت داشته باشد به اندازه کافی غذا می خورد ...

ولی باز هم نمی دانم که چه نیرویی در درونم مرا وادار می کند که نگران غذا خوردنش باشم ؟!

و جالب اینکه این اصرار به نفع او هم نیست.....

باید به راه های بهتری فکر کنم....

مثلا گاهی متوجه می شوم که شاید اگر اصلا به او بی توجه باشم و خودم با لذت غذایم را بخورم او هم به سراغ غذا می آید.....یعنی اگر لذت من را ببیند اول یک طوری نگاهم می کند که نشان می دهد دلش می خواهد او هم امتحان کند و بعد چند قدم نزدیک می شود و بعد هم واقعا می خورد....بدون هیچ فشاری یا اصراری  از جانب من.....

فکر می کنم مشکل اصلی ما آدم ها این است که می خواهیم به صورت تئوری به بچه ها یمان بگوییم یک مسائلی لذت بخش و خوب هستند در حالیکه در رفتار ما اینها را مشاهده نمی کنند.....

به نظرم این مطلب را می شود به جنبه های مختلف فطری تسری داد..

و باز همان نتیجه گیری اساسی که برای تربیت فرزند ، آدم باید از نو خود را تربیت کند......