تراژدی از شیر گرفتن
روند بسیار جانکاهیست...
این که نگاه پر از خواهش بچه ات را ببینی که "شیر مامان" می خواهد ....
و تو جلویش پشتک و بارو بزنی که " تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی " بعد هم بهش با خنده و شکلک و شوخی بگی بدو بدو بیا این انگشت های من مثلا شمع اند.... بدو فوت کن .....
و او وسط بغض و غصه اش و حلقه ی نازک اشکی که دارد دور چشمش جمع می شود زود انگشت هایت را فوت کند.....
و تو بگویی : آفرین وقتی که دو ساله می شی باید خیلی کمتر شیر مامان بخوری ....
و بپرسی : پسرم الان گشنه ای یا تشنه ای ؟؟؟؟
و بعد یک لیوان آب یا شیر یا حتی یک بشقاب غذا برایش بیاوری و بغضت را قورت بدهی که چقدر دلت می خواست لم بدهد توی دلت و قلپ قلپ شیر بخورد و با سر و صورت و موهایت بازی کند و هی دزدکی نگاهت کند......و لبخند رضایت بزند....
آخ به این زندگی....که هی باید دل بکنی .....
هی باید این دل صاحب مرده ات را به یک چیز هایی بدهی و هی دل بکنی .....هی دل بکنی....
ولی باز هم خوشحالم که ما حداقل هنوز یک ماه دیگر وقت داریم تا خداحافظی دائمی از "شیر مامان "
در عوض این روز ها هی هم دیگر را بغل می کنیم و هی به هم می گوییم " دوستت دارم ، خیلی دوستت دارم "
با هم توی تخت خواب قل قل بازی و بوس بازی و کشتی بازی می کنیم....و شب ها توی بغل هم می خوابیم و کتاب می خوانیم و قصه می گوییم و عاقبت همه قصه ها هم قصه ی ماشین سبزه را می گوییم .....
دست و پا و دل تو را که نوازش می کنم وقتی پلک هایت سنگین می شود و شیرین به خواب می روی از خداوند عالم سپاسگزارم که حداقل وقتی آن مایه آرامش را از تو گرفت در دستان و آغوش من و بابایت آرامش دیگری را برایت ایجاد کرد تا باز هم آرام بگیری نور چشمی ام
فرزندم رشد فرایند دردناکیست.....
این گفته را تو هم تا لحظه ی مرگ به یاد بسپار
و من این روز ها در تمام استخوان هایم در تمام سلول های بدنم در تخم چشم هایم ، شقیقه هایم و مغز سرم و در این سیب آدمی که در دالان گلویم هی بالا و پایین می رود ......من این روز ها در همه ی تنم و روحم و روانم احساس " درد " می کنم.
مادر تو را بسیار دوست دارد....