حال امروزم خوب است
برای همین هم حالا این جا نشسته ام پشت کامپیوترم و دارم ماست و اسفناج می خورم ....خب علتش هم این است که من هی برای محسن غذاهای مقوی و با خاصیت درست می کنم که بخورد و ضعیف نشود اما او این ها را نمی خورد !!!! و خب خودم می خورم ( خنده )
امروز هم روز خوبی بود....کمی با مهیار تمرین کا با قیچی کردیم.....کمی هم نقاشی با ماژیک و آخرین ضربه نقاشی با رنگ انگشتی بود که بسیار لذت بخش بود و بعد هم به حمام منتهی شد....
به خاطر هوای بسیار گرم ما در حمام سعی کردیم که در آب خیلی صرفه جویی کنیم !!!
امشب با جمع همیشگی مان می رویم پارک و مهیار قبل از خوابیدنش کلی درباره بازی با مهراد جونش خیال پردازی کرد....
امشب که بیرونیم فردا هم منزل فاطمه پس فردا هم منزل الی.....فکر کنم ماراتن شروع شده....
خودمان هم باید هر چه زودتر روز افطاری مان را تعیین کنیم.....چون بساط جلسه قران ها نیاز به یک تحولی دارد....بنا براین نباید وقت را از دست داد....
مامان و بابا بر اساس برنامه باید الان در ونیز باشند....دارم تصور می کنم با آن دو تا کوله پشتی های یک شکلشان چه توریست های مهربان و جالبی خواهند بود ....تصور مامان که دارد از توی قایق این ور و آن ور را می بیند و فکر می کند با همه ی قشنگی و تمیزی اش همان ایران خودمان بهتر است...یا بابا با آن دوربین نقره ای اش که توی گردنش انداخته دارد سیستم حمل و نقل آنها را با سیستم حمل و نقل قایق موتوری های مرداب گل لاله ی بندر انزلی مقایسه می کند لابد....جالب است برایم......و البته دلم بسیار برایشان تنگ شده ......به قول مهیار رفته اند توی کامپیوتر و از توی کامپیوتر نمی شه بوس کرد....مامان آنجا برایش گچ دیده خواسته بخره که بچه ام با ذغال نقاشی نکشد....ای جانم....
کتاب کلید های پرورش هوش عاطفی در کودکان و نوجوانان را دارم می خوانم .....جالب است ....آموزنده است....مخصوصا برای من
یکی از این روز ها می خواهم با مهیار برم انقلاب و یک تخته نقاشی A3 بخرم و کار نقاشی با مداد سیاهم را شروع کنم...شاید بتوانم پارچه ی روی بوم هم برای مهیار بخرم چون کل بوم را از نقاشی پر کرده و به نظرم بهتر است روی همان یک پارچه جدید بکشم تا با محیط زیست مهربان تر باشیم....
این روزها برای من غزلیات شمس غوغا می کند.....
حال امروزم خوب است .....
به مادر جون و خاله جونم زنگ زدم که هر دو نبودند....
دیشب چای ایرانی دم کردیم و خوردیم و آن منظره ی بدیع کشتزار های وسیع چای جلوی چشمم مجسم شد...و باز دلم خواست یک جایی همان حوالی زندگی می کردم......جایی که بوی شالیزار می دهد....بوی برنج نکوبیده....بوی کلاه حصیری....بوی جوجه مرغ و خروس های سر و کله خاکی پر جنب و جوش.....
دلم خواست دم غروب بروم لب دریا و آن قدر به آسمان نگاه کنم تا شب بر همه ی جانم چیره شود....آنگاه از نسیم خنکی که از دریا می وزد دریابم که شب شده است...
هفته ی پیش یک بیلچه از هایپر خریدم و این روز ها به طرز مرموزانه ای به دنبال ایجاد یک فعالیت کشاورزی آزمایشگاهی برای مهیار هستم !!! ( مادر که خودش خل باشد بچه اش را می اندازد وسط برنامه های خل خلانه ....که مثلا نخود بکاریم یا مثلا لوبیا .....حالا گلدان را کجا بگذاریم ؟؟؟ توی همین حیاط خلوت باشد هم خوب است....به نظرم با نخود و لوبیا شروع کنیم و به گل ها برسیم..... )
خدایا بابت تمام خوبی هایی که به ما دادی ممنونم