امروز خیلی خسته بودم... ان که وضعیت خواب دیشبمان بود و امروز هم از اول صبح تا پایان وقت اداری به طور فشرده با یک سری اعداد و ارقام سر و کله زدم تا دو تا نمودار تحویل بدهم که وضعیت پیشرفت پروژه ها را نشان بدهد.....بعد هم وقتی از سرویس پیاده شدم این قدر آفتاب زیاد بود و این قدر گرم بود که هر لحظه گمان می کردم من به خانه نخواهم رسید وفکر می کردم اگر الان از گرما بمیرم  آن وقت منیژه خانم مهیار را چه خواهد کرد ؟؟؟ و آیا اگر من بمیرم شماره تلفن محسن را دارد که زنگ بزند ؟؟؟ و خلاصه .... من هم جون عزیز !!!!

وقتی رسیدم به داخل ساختمان احساس کردم که وارد بهشت شده ام از بس خنک بود و خدا را شکر کردم ....و وقتی داخل خانه مان شدم و آن روسروی و مانتو را در آوردم احساس مسرت کردم که رسیده ام.....

طبق معمول کمی شیر دادم به مهیار جون بعد هم ماشین بازی ، کامیون بازی ، تراکتور بازی ، همین جور الی آخر همه ی وسائل نقلیه بازی ... که دیدم مهیار هم بدش نمی آید شیر بخورد و کنار من بخوابد.....خلاصه که مادر و پسر خوابیدیم ....و وقتی محسن هم آمد او هم خوابید ....و این شد که خدا را شکر کردیم که از دیشب سوپ و غذا داشتیم چون تا اذان هر سه تا در خواب ناز بودیم.....و اگر غذا نداشتیم معلوم نبود در این شلوغی های دم افطار چه می خواستیم بکنیم ....آن هم بدون برنامه