روزمره نوشت
وروجک خانه مان از صبح به همراه پدرش رفته بود بیرون و نیم ساعت قبل به همراه دائی جانش برگشته خانه ، غذا خورده و خوابیده و من هنوز وقت دارم بروم و به اتاق کن فیکون شده اش رسیدگی کنم.....
کتاب هایی که به دلیل کنجکاوی صفحه ی آخرش را که به جلد چسبیده بوده اند پاره کرده و من باید چسب بزنم....
اسباب بازی هایی که رده سنی اش گذشته و می تواند جمع شود ، طبقه بندی کتاب هایش که از همین حالا یکی دو کشو را گرفته و می توان حدس زد در صورت عدم مدیریت به چه غولی تبدیل خواهد شد .....
هر چند خودش همه چیز را توی آن سبد کذایی و کشو های مربوط می گذارد اما این جور رسیدگی ها هنوز برای سنش خیلی زود است ...اینکه مثلا بگوید این جغجغه های آبی صورتی و سبز و یاسی دیگر برایش مناسب نیست.....چرا که هنوز هم آن ماشین جغجغه ای را بر می دارد و ذوق می کند و ماشین بازی می کند.....
چه بگویم .....شاید هم هنوز زمان جمع کردن این ها نرسیده باشد ؟؟؟
از اتاق وروجک که بگذریم می رسیم به ملحفه هایی که در این روز های داغ تابستان هفته ای یکبار کل شان را می شویم و شاید به قول مامانم دمار از روزگار لباس ها و ملحفه ها در می آورم.....توی ماشین دارند پیچ و تاب می خورند و همین الان است که سوت ماشین به صدا آید و بعد من دلشوره بگیرم که بند رخت هنوز خالی نشده و الان لباس ها " بو " می گیرند.....
و خدا زمان خلقت من چه می کرد ؟؟؟؟ که من با این همه حجم " بو " دست تنها مانده ام ......بوی لباس توی ماشین مانده ....بوی سبزی قرمه ی همسایه که شنبلیه اش زیاد است.....بوی شامپوی جدیدی که خریده ایم و حالم به هم زن است........
افطاری چی بپزم ؟؟؟
سحری چطور ؟؟؟
حالا هم افطاری را بپزم هم هنر کرده ام ......
دلم می خواست شله زرد می پختم ...... می شود یعنی آیا وقت می کنم ؟؟؟؟
دلم می خواهد یک جاروی درست درمان به خانه بزنم و گرد گیری حسابی و بعدش هم یک بخار شوی نهایی و بعد بپرم حمام و بیایم چای با لیمو ترش بخورم......و باغ آیینه گوش کنم......
آها دلم می خواهد این شب ها مثنوی بخوانم.....فدای سرم اگر وروجک خان کتابش را کثیف کند....بالاخره آن کتاب هم روز ی باید بفهمد که باید با مهیار کنار بیاید وگرنه دائم باید توی کتابخانه بماند.....
و دیگر اینکه ........
همین بروم تا پسرکم خواب است ....