سی و یک هفته است که...
سی و یک هفته است که طفلی در رحم من رشد می کند...پزشک تشخیص داده است که پسرکی ست..دوستش دارم....بسیار زیاد دوستش دارم....شاید بشود گفت هیچ کسی را در زندگی تا به حال تا این اندازه دوست نداشته ام....این روز ها به یاد یک جمله می افتم که یک روز در هفده سالگی پس از یک دعوای درست و حسابی مثل یک سنگ حواله ی دل مادرم کردم...و بسیار خجالت می کشم....مادرم گویا فراموش کرده است ....اما من گاهی که لحظه های خیلی شادی با او دارم ...گاهی که چشم هایش برایم می خندد..گاهی که سر خوشانه برایم حرف می زند یاد آن حرف مزخرفم می افتم که آن روز در آن حال و هوای بچگانه به او گفته ام....و همه ی این خوشی ها زهر مارم می شود.....
گاهی فکر می کنم که ای کاش زمان به عقب بر می گشت تا ادم می توانست بعضی کارهایش را اصلاح کند....درست مثل دکمه ی برگشت دوربین های فیلم برداری....
اما ....
بگذریم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 15:11 توسط علاقه مند به دریا ها
|