دیشب نزدیک بود که شکست بخورم اما هنوز پیروزم.....

این آخر هفته رفتیم لب رودخونه چالوس و خیلی خوش گذشت...

من اما حال جسمیم خوب نیست....

صبح پنجشنبه ساعت 8:30 بعد از اینکه یک ساعت و نیم از بیدار شدن مهیار می گذشت و من همچنان سعی می کردم که دراز بکشم ، مهیار به من گفت : " مامان تنبلی بسه دیگه !!! " و من خنده ام گرفته بود !!!

کارم دوباره به یک نقطه ی کوری رسیده و گیر کرده ...الان یک کتاب الکترونیک دانلود کردم تا ببینم مشکل از کجاست ؟ و اگه نتونم بفهمم شاید مجبور شم برم یک کتاب بخرم