بیییییییییییییییییییی خیااااااااااااااااااااااااااااااااااااال
به اینکه وقتی به بچه ام خودکار می دهند ممکنه روی فرش های نوی خونه ی تازه عروس خط بکشه !!!
جدا من از خودم چی می خوام ؟ از جون خودم چی می خوام ؟ چرا همیشه ما باید آدم خوبه باشیم ؟ کارمون درست باشه ؟ مگه این همه بچه نمیان این ور و اون ور و همین جور خرابکاری از خودشون در میارن .....مامان و بابا هه هم عین خیالشون نیست ؟؟؟؟
چرا من باید فکر کنم که بچه ام بادکنک های تزیینات مراسم رو برنداره ؟!!! وقتی بچه است خوب دلش می خواد.....چرا به بچه ی خودم فشار بیارم ؟؟؟ حالا گیرم براش یک بادکنک خاص هم تدارک دیده باشن ....خب اون یکی ها رو می خواد !!! همین دیگه !!! چه کنم من ؟؟؟!
وقتی قراره کل دنیا تا آخر عمرش بهش فشار بیاره....چرا منم همین کارو بکنم باهاش؟؟؟
به من چه اصلا که حرص بخورم بابابزرگش رو به عنوان پدر داماد از سر سفره بلند کرده ؟ وقتی خودشون دوست دارن بلند بشن بگذار بشه....چرا من باید به جایگاه ایشون و این مناسبت خاص و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه فکر کنم ؟؟؟
اصلا هر کی ما رو دعوت می کنه هم می دونه ما یک بچه ی بیست ماهه هم داریم....پس ما باید با یک زوج بی بچه یک فرقی داشته باشیم دیگه..........
حالا هم فدای سرم .....گفتم که گفتم ....گفتم مهیار از اول هم " خودکار " نمی خواست ....این یک بهانه است ....خودکار بدیم یک چیز دیگه ..اونو بدیم یکی دیگه.....
این همه اونها حرفی می زنند که من رو ناراحت می کنه یک بار هم من سهوا حرفی رو زدم که ممکنه ناراحتشون کنه ( چه می دونم اگه این حرفم ناراحتشون کنه به نظرم باید منظور بقیه ی حرف هام رو هم بفهمن ....پس اگه توجهی نمی کنن یعنی می فهمن و اهمیت نمی دن ؟؟؟ هان ؟؟؟ ! )
خب آدمی که خودش سزماخورده از سر و کله اش داره آب میاد....تب داره .....یک وروجک هم به سر و کولشه....ساعت هم ده و نیم شبه و توی یک اتاق کوچولو سر سفره نشسته و شما یک هو در جواب یک کلمه ی بی سر و ته بچه اش حدس می زنی که گفته " خودکار" خب قاطی می کنه دیگه .....یا شایدم من الکی گیر می دم هان ؟؟؟
محسن هم پا شد رفت مهیار رو برد بیرون ....بازم فدای سرم....این همه نه ماه و به علاوه ی بیست ماه من نفهمیدم چی خوردم یک بار هم اون !!!!
بالاخره بی خود که پدر بچه نمی شه آدم .... می شه ؟
خودش هم راضی بود .....
الان با هم حرف زدیم فهمیدیم بچه ما باید اجتماعی شدن با مفهوم سفره رو یاد بگیره....
به جهنم که بقیه می خوان درباره ی من چی فکر کنن ؟؟؟ بگن بی ادبه ؟؟ بگن سخت گیره ؟؟؟ بگن خله .....بذار همه هر جور که راحتن باشن.....
به قولی همه یا بچه داشتن یا هم در آینده خواهند داشت.....
مهم اینه که من الان با این حال داغونم از این افکار مسمومم خلاص نمی شم و اومدم اینجا افکار بیخودم رو بالا بیارم توی این وبلاگ لعنتی بلکه بتونم برم دو ساعت بخوابم....6 صبحم باید برم سر کار....خیر سرم......
واقعا بعضی وقتا دلم می خواد بمیرم و نبینم این روزا رو ...بمیرم هیچکی من رو از خواب بیدار نکنه....نه اینکه اون دنیا هم یکی صبح به صبح بیاد آدم رو بیدار کنه هاااااا
پی نوشت : خدایا یک عقلی به این بنده ی بی خردت عطا کن...الهی آمین