در مسیر خودشناسی
آنجا روی این سنگفرش های قشنگ ....که هر وقت از رویشان عبور می کنی دلت می خواهد که راه هرگز تمام نشود.....برگ ها بودند.....برگ ها ...برگ ها ....بی نهایت زیبا و به نوعی جادو کننده.....رنگارنگ...ترد و شکننده و انبوه.........
معلوم بود که در این دو روز آلودگی هوا ماموران نظافت سازمان هم تعطیل بوده اند بندگان خدا .....و من یک "آن" ....در همان "آن" هایی که همه تجربه اش کرده اند احساس کردم که ای کاش من این پیاده رو را جارو می زدم !!!!
واقعا احساس قلبی ام همین بود...بدون اینکه فکر کنم این همه درس خوانده ام که این کار را بکنم ؟ ( هر چند هر روز خودم را و آبا و اجداد مملکتم را و کارفرمایانم را با بد و بیراه هایی اینچنینی مسرور می کنم که چرا هیچ کسی قدر علم !!! مرا نمی داند و من را به چنین کار های گل ی می گمارند و ....خدا عقل بدهدشان و ....ال و بل ..... امااااااا .........در کمال ناباوری امروز صبح یک حسی در من بود که اصلا قصد غر زدن که نداشت هیچ ملتمسانه منتظر بود که یکی از آن جارو های دسته بلند را که مثل قلم مو هم هست بدهند دستم و به من اجازه دهند در آن سرمای استخوان سوز که وقتی هوا را از بینی ات فرو می بری تمام حلقت هم می سوزد !!! حداقل بیست متر از آن سنگفرش دلفریب را جارو بزنم........
خودم هم تعجب کردم ..... و به یک نتیجه درباره ی خودم رسیدم که نمی دانم شایدم هم درباره ی همه ی فرزندان ادم صدق کند! و آن اینکه :
" وقتی که احساس نکنی که موظف یا مجبور به انجام کاری هستی شاق ترین کارها برایت ساده و دوست داشتنی و حتی رمانتیک به نظر می آیند اما ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کارها اگر مجبور باشی یا احساس کنی که موظف به انجامش هستی برایت جان فرساست"
و اینچنین شد که یک اخلاق کثیف را در خودم کشف کردم ......
باشد که من هم روزی اخلاقم خوب شود !!!!