بیست و هشت سال پیش در چنین روزی....

یعنی باورم نمی شه که باید بیست و هشت تا شمع رو فوت کنم !!!!

یه موقعی هفت هشت ساله بودم یه بنده خدایی دخترش توی سی سالگی مرد....طفلی یکی یا دو تا بچه هم داشت.....اون موقع همه هی لبشون گاز می گرفتن و هی دست روی دست می زدن که آخی طفلی جوون مرگ شد....عمری نکرد ....حیف شد و...... منم اون وسط هی با خودم فکر می کردم که بابا یارووو سییییییی سالش بوده.....خیلی هم عمر کرده ها اینا چی می گن!!!!!!

البته در درونم اینا رو می گفتم ......

و حالا .....

می بینم که انگار ادم هر چه بیشتر زندگی می کنه بیشتر بهش دلبسته می شه.....حالا منم بیست و هشت ساله شدم و یک بچه هم دارم  ( فکرش رو بکن !!!! )

مثل اون جمله ی شریعتی که می گفت کلاس چهارم که بودم از یکی از همکلاسی هام متنفر بودم چون که سیگار می کشید .....و کچل بود ....و بدتر از همه زن داشت !!!!! و حالا خودم هم سیگار می کشم هم کچلم و هم زن دارم !!!!!

به هر حال امیدوارم که این یک سال رو بالغانه تر زندگی کنم.....

بدان امید...

اما یهو خیلی حس عجیبیه.....یهو می بینی کی بوده جای تو این همه زندگی کرده ؟!!!! من که هنوز فکر کنم در همون کودکی هام یک جایی گیر کردم .....توی همون دهه ی هفتاد....پر ِ پرش....

هنوزم دلم پیش جوجه هام و اردک هام گیره....هنوزم دلم می خواد به چسبک های دیوار ها آب بدم.....هنوزم دلم دفتر کاهی و مداد گلی می خواد و هوای سردی که بابتش باید پاپوش کاموایی پوشید ....یا لباس موهری که مامانم برام بافته باشه........

وای خدایی دیوانه ی منحصر به فردی هستم من.....