به شدت احساس گیجی می کنم....سوال های بی پاسخ.....

فرضیه های اثبات نشده....

احتمالات...

تفکراتی که هیچ منبعی برای تایید آنها ندارم....

شک هایی که دیوانه ام می کنند...

شک هایی که وادارم می کنند بپذیرم که نادانم و از روی نادانی خودم به بسیاری امور می پردازم...

و از همه بد تر احساس نفرت....

احساسی که تا حدود یکی دو سال پیش هیچ تجربه ای نسبت به لمس آن نداشته ام...

احساسی که تمام دلم را می آزارد....و هر قدر سعی می کنم که دلم را خالی کنم باز هم در دلم جوانه می زند....رویشی سریع دارد....تنها یک جمله یا یک خبر کوتاه ....تنها یک اظهار نظر احمقانه ی بعضی ها ....انگار که نمک به زخمم بپاشد..........دیوانه ام کرده

هر قدر که سعی کنم که دلم گشاده باشد نمی شود که نمی شود....

تحمل حماقت برایم بسیار دشوار شده.....حتی اگر این حماقت از خودم سر بزند.....

در نتیجه بیشتر در خودم فرو می روم....

مدتی است که دیگر دلم برای هیچ کتابی غنج نمی زند.....و این مرا به شدت نگران کرده است....

مدتی است که تنهایی و بی هدف در هیچ خیابانی قدم نزده ام.....

احساس می کنم که مریض شده ام....

تحملم کم شده....و انگار هیچ دلیلی برای تحمل کردن هم نمی یابم!!!! و این یعنی اینکه حوصله ی حتی دیدن بعضی از آدم های سبک مغز و مغرور و پر مدعای دور و برم را ندارم....واین یعنی پایان تئوری همزیستی خودم...

اما دل