احساسات سخت و پیچیده
وقتی تلفنی حرف می زنی حال پسرت رو بپرسه و حال دوستای مشترک و......هی سعی کنه تو رو از مسئله ی خودش از حال خودش گمراه کنه
اما باز ندونه که تو داری هر ساعت یکبار وبلاگش رو باز می کنی و نوشته هاش رو می خونی.....(شاید فکر کنه وقتت خیلی پرتر از این باشه که وبلاگش رو بخونی....)
سخته که ندونه چقدر مضطرب می شی وقتی می بینی از آخرین پستش چند ساعت گذشته و اون پست آخرش هم خیلی خیلی غمگینه.....
خدایی خیلی سخته که هی این صفحه رو باز کنی هی این دایره های گوگولی بیان بچرخن هی همون پست قبلی بیاد.............
هی توی مغزت با خودت بگی الان داره چی کار می کنه؟ خوابه؟ داره گریه میکنه؟شام خورده؟
و بعد بری براش یک ایمیل بزنی انگار که تو اصلا این وبلاگ لعنتی رو نخوندی.....همین جوری براش ایمیل حال و احوال بزنی....
بعد توی جواب ایمیلت بگه یه ذره حالش گرفته است و بعد تهش بنویسه ناراحت نشو اصلا مسئله مهمی نیست فقط یک کم دلم گرفته .....
امااااا تو بدونی مسئله مهمیه.........
سخت تر از اون می دونی چیه؟
این که با یک نام مستعار مثل یک خواننده معمولی، یک نظر دهنده ی غریبه براش توی وبلاگش کامنت بگذاری.............و سعی کنی بهش دلداری بدی.............
وااااای خدایا عجب مخمصه ای شده....
چرا کاری از دستم بر نمیاد....