خسته ام


ادامه نوشته

ماجرای من و خوب غیر معمولی ام

درست یادم نمی اد که چرا ازدواج کردم....منظورم این نیست که از این امر ناراضی باشم و یا اینکه بی فکر و بی دلیل دست به این اقدام زدم.....به هیچ وجه....

الان زمان زیادی می گذره که من دارم این اشتراک دوست داشتنی رو تجربه می کنم ...اما حالا دارم به موشکافی درباره ی خودم می پردازم....

واقعا نمی تونم به خاطر بیارم که چرا ازدواج کردم یعنی این قدر پارامتر های مختلفی در ذهن اون موقع من بود که الان نا خود آگاه تحت تاثیر تفکرات امروزم یه بخشی از اونها رو پر رنگ یا کم رنگ تر می بینم....

ادامه نوشته

زمان برای من بسیار سریع می گذرد

امروز به این فکر می کنم که این روزها چقدر زمان سریع می گذرد برای من...

گاهی که به یاد بچگی ام می افتم دلم لک می زند برای بعد از ظهر های بی پایان...برای شب ها ی بی انتها...انگار زمان هم با من سر لج افتاده...هر قدر هم که بدوم نمی رسم...همه چیز در چرخه ای از روزمرگی یکی پس از دیگری تکرار می شود.....

دلم خیلی کار ها می خواهد که بکند....اووووووووووووه ...

به گفتنش نمی ارزد...اما این روز ها به شدت احساس تنهایی می کنم....تنهایی شدید...ربطی به تنهایی فیزیکی ندارد به نظرم بیشتر نوعی تنهایی درونی باشد...نوعی احساس دوری از خود...کاری از محیط پیرامونم ساخته نیست چرا که درونم سرگشته است...دلم می خواهد کمی حالم عوض شود اما فعلا که تغییری در کار نبوده....


ادامه نوشته