ماجرای من و خوب غیر معمولی ام
الان زمان زیادی می گذره که من دارم این اشتراک دوست داشتنی رو تجربه می کنم ...اما حالا دارم به موشکافی درباره ی خودم می پردازم....
واقعا نمی تونم به خاطر بیارم که چرا ازدواج کردم یعنی این قدر پارامتر های مختلفی در ذهن اون موقع من بود که الان نا خود آگاه تحت تاثیر تفکرات امروزم یه بخشی از اونها رو پر رنگ یا کم رنگ تر می بینم....
زمان برای من بسیار سریع می گذرد
گاهی که به یاد بچگی ام می افتم دلم لک می زند برای بعد از ظهر های بی پایان...برای شب ها ی بی انتها...انگار زمان هم با من سر لج افتاده...هر قدر هم که بدوم نمی رسم...همه چیز در چرخه ای از روزمرگی یکی پس از دیگری تکرار می شود.....
دلم خیلی کار ها می خواهد که بکند....اووووووووووووه ...
به گفتنش نمی ارزد...اما این روز ها به شدت احساس تنهایی می کنم....تنهایی شدید...ربطی به تنهایی فیزیکی ندارد به نظرم بیشتر نوعی تنهایی درونی باشد...نوعی احساس دوری از خود...کاری از محیط پیرامونم ساخته نیست چرا که درونم سرگشته است...دلم می خواهد کمی حالم عوض شود اما فعلا که تغییری در کار نبوده....